فصل پنجم: پرسش هاى گوناگون
چرا خداوند متعال حتى يكى از زنان را به مقام نبوت و
امامت نرساند؟ آيا اين، نشانه برترى مردان است؟
از ديدگاه قرآن، افراد انسان (چه مرد و چه زن) از
نظر حقيقت انسانيت و مسائل ارزشى يك سانند و هيچ يك بر ديگرى جز به تقوا
و عمل صالح بيشتر، برترى ندارد: (إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ
أَتْقَيـكُمْ)[1] (مَنْ عَمِلَ صَــلِحًا مِّن ذَكَر أَوْ أُنثَى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ
فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَوةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُم
بِأَحْسَنِ مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ);[2]
هر كس، مرد يا زن، كار شايسته كند و مؤمن باشد، قطعاً او را با زندگى پاكيزه [و
نيكو]يى و حيات [واقعى] مى بخشيم و
به يقين بهتر از آن چه انجام داده اند به آنان پاداش مى دهيم.
قرآن، اگر در جايى از مردان شايسته اى
هم چون لقمان حكيم سخن مى گويد، در جاى ديگر نيز از
زنان شايسته نام مى برد; مانند: حضرت مريم(س) [3]، همسرفرعون[4]و... .
همان گونه كه مردان، داراى انديشه، اراده و
اختيارند و براى رسيدن به تكامل و قرب الهى، وظايف و تكاليفى بر عهده آنهاست، زنان
نيز همين گونه اند و در اين جهت، هيچ امتيازى بين زن و مرد وجود ندارد،
ولى در بعضى احكام و وظايف با يك ديگر متفاوتند. وظايفى، به عهده مردان است و
بر عهده زنان نيست و بر عكس و اين تفاوت براى اين است كه طبيعت و آفرينش زن و مرد
متفاوت است.
خداى متعال، به مقتضاى حكمت بالغه خود و مصالح و
مفاسدى كه پشتوانه احكام اوست، وظايفى براى مرد و وظايفى براى زن معين كرده است;
همان طور كه مرد نمى تواند فرزندى به دنيا بياورد، زن هم نمى تواند
برخى از كارهاى طاقت فرسا، چون: امامت، رهبرى، سياست و كشوردارى را به عهده
بگيرد. (هر كسى را بهر كارى ساختند.) در زندگى زنان، «احساس» و در حيات مردان
تعقّل غلبه دارد (البته متوسط زنان و مردان اين گونه هستند) و براى همين
تفاوتى كه در آفرينش زن و مرد وجود دارد، قوانين اسلام هم با آفرينش انسان سازگار
است. اسلام، وظايف و تكاليفى را كه به صلابت بيشترى نياز دارد و احساسات بيش از
اندازه در انجام آنها مانع است; مانند: حكومت، امامت، قضاوت، جهاد ابتدايى
و ... به عهده مردان قرار داده است و وظايفى را كه ارتباطش با احساس، بيشتر
از تعقّل است و زن، بهتر از مرد مى تواند از عهده آن برآيد; مانند: پرورش و
تربيت اولاد و آشنا كردن آنها به وظايف اجتماعى، تدبير منزل و ... مخصوص زنان
قرار داده است.
از جهت ديگر، براى اين كه عفت و عصمت زن اهميت
ويژه اى دارد، خداوند متعال، بعضى از كارهاى اجرائى، مانند: امامت، قضاوت
و ... را ـ كه سركار انسان با نامحرمان است ـ به عهده مردان گذاشته. به هر
حال، اين طور مسائل و تفاوت در وظايف، دليل برترى مرد بر زن نيست، زيرا از
نظر اسلام كمال هر انسان در چهره وظايف محوّله به او ظهور مى كند و خوبى و
برترى هر يك از زن و مرد، در گرو اين است كه در قبال مسئوليتى كه دارد، متعهد و
پرهيزگارتر باشد و خلاصه، معيار برترى، ايمان، عمل صالح، اخلاص و ... كوشا
بودن در عمل و تقوا و پرهيزگارى است و فضيلت و مقامى كه زن با گرم نگه داشتن محيط
خانواده و تربيت فرزندان و خوب شوهردارى مى تواند به دست آورد، كم تر از
فضيلت جهاد در راه خدا نيست.
نكته اى كه اين جا شايان تذكر است اين كه
يك مقام معنوى داريم و يك سمت اجرايى. در رسيدن به مقامات معنوى ميان مرد و زن تفاوتى
نيست. يك زن مى تواند به مقامات والاى معنوى برسد و از بسيارى از مقامات
معنوى پيامبران بالاتر باشد; همان گونه حضرت فاطمه(س)اين چنين بود. ولى سمت اجرائى نبوت و امامت به
جهت تفاوت ساختار جسمانى زن و مرد، به مردان سپرده شده است و داشتن چنين سمتى دليل
بر عدم امكان رسيدن زنان به مقام معنوى پيامبران نيست.[5]
تا اين جا روشن شد كه در اسلام هيچ يك از
كمالات معنوى، مشروط به مرد بودن يا ممنوع بودن زن نيست; نه مذكر بودن شرط كمال
است و نه مؤنث بودن مانعى براى آن است. راه كمال براى هر دو گروه باز است و هر كسى
به اندازه استعداد خاص خود اين راه را طى مى كند و آن چه مورد تمايز
است، كارهاى اجرائى است كه مربوط به ساختمان بدن انسان است و بر اساس
ويژگى هاى جسمى طرفين توزيع شده است.
در آن چه مايه كمال است، تفاوتى بين زن و مرد
نيست و آن چه موجب تفاوت است، نقشى در كمال ندارد.
الف) آيا از «جن» هم پيامبرى وجود دارد؟ب) با توجه به ضمير «كم» در «منكم» در آيه
130، انعام، آيا اين آيه دليل بر رسالت «جن» نمى باشد؟ مراد از اين ضمير را
بيان كنيد؟
الف) پاسخ به اين پرسش در دو بخش قابل ارايه است:
اوّل: اين كه از جنس «جن» پيامبر و رسولى، براى
«انسان»ها بوده باشد، كه جواب به اين مطلب در چند نكته نهفته است: 1. با توجه به
آفرينش «جنّ» پيش از «انسان» (وَ الْجَآنَّ خَلَقْنَـهُ مِن قَبْلُ مِن نَّارِ
السَّمُومِ);[6] و پيش
از آن (خلقت انسان) جن را از آتشى سوزان و بى دود خلق كرديم. و با عنايت به
آيه: (وَ إِذْ
قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَـئِكَةِ إِنِّى جَاعِلٌ فِى الاَْرْضِ خَلِيفَة);[7]
[به خاطر بياور]هنگامى را كه پروردگارت به فرشتگان گفت:
من در روى زمين، جانشينى ]=
نماينده اى]قرار خواهم داد. از روايات در ذيل اين آيه شريف استفاده
مى شود اين مقام «خليفة اللهى» ويژه حضرت آدم(ع)نيست، بلكه هر انسان كامل ديگرى را نيز شامل
مى شود، كه مصداق بارز و يقينى آن همان پيامبران و امامان طاهر(ع)
مى باشند.[8]
مقام «نبوت» و «رسالت» كه همان مقام «خليفة اللهى» است به بشر عطا گرديد و «جن» كه
قبل از انسان، مى زيستند، از چنين مقامى برخوردار نشدند.[9]
2. با
توجه به اين كه نوع انسان از نظر كمالات معنوى در مرتبه بالاترى نسبت به جن
قرار دارد و «انسان» موجودى برتر از «جن» است.[10]
پيامبر بودن «جن» براى «انسان»، امرى خلاف عقل به نظر مى رسد، هر چند آنان،
طبق آيات فراوانى، موجوداتى داراى شعور و قدرت درك بوده و مانند انسان ها،
داراى تكليف و مسئوليت مى باشند.[11]
3. با
توجه به ساختار وجودى «جن» كه موجوداتى ناپيدا از ديده انسان ها
مى باشند، هرگز نمى توانند به عنوان «اسوه» و الگو، رهبرى زندگى
انسان ها را به عهده بگيرند.
4. قرآن
كريم، در آياتى چند، بر «بشر» بودن پيامبران و رسولان الهى پافشارى نموده است،[12]
كه اين خود حكايت از آن مى كند كه «جن» نمى تواند رسول و نبى باشد.
دوم: اين كه «جنّيان»، پيامبر و رسولانى از جنس
خود داشته باشند.
اوّلا: از آيات و روايات، دليلى بر اين مطلب يافت
نشد.
ثانياً: دليل ها و شاهدهاى فراوانى از آيات
قرآن و روايات موجود است، كه حكايت از اين دارد كه بعضى از پيامبران الهى و پيامبر
اكرم و امامان پاك(ع) ، رسولان و پيشوايان «جن» نيز بوده و آنان مكلف به انجام
دستورهاى الهى، تحت رهبرى آن رهبران الهى بوده اند.
در پايان به اين نكته اشاره مى شود كه آن چه
گفته شد مربوط به پس از آفرينش انسان است (نسل كنونى). با توجه اين كه آفرينش
جنّ بر آفرينش انسان مقدّم است، برهان عقلى حكم مى كند كه خداوند براى آنان،
فرستاده اى گماشته باشد، ولى ما از چگونگى آن، بى خبريم; مثلا خداوند
مى فرمايد: «[به ياد آور]هنگامى را كه گروهى از جن را به سويى متوجه ساختيم، كه
قرآن را بشنوند; وقتى حضور يافتند به يك ديگر گفتند: «خاموش باشيد و بشنويد!»
و هنگامى كه پايان گرفت، به سوى قوم خود بازگشتند و آنها را بيم دادند و
گفتند: اى قوم ما! ما كتابى را شنيديم كه بعد از موسى نازل شده، هماهنگ با
نشانه هاى كتاب هاى پيش از آن است، كه به سوى حق و راه درست، هدايت
مى كند. اى قوم ما! دعوت كننده الهى را اجابت كنيد و به او ايمان آوريد.[13]
ب): خداوند در اين آيه مى فرمايد: (يَـمَعْشَرَ
الْجِنِّ وَالاِْنسِ أَلَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِّنكُمْ يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ
ءَايَـتِى);[14] اى
گروه جن و انس! آيا رسولانى از خودتان به سوى شما نيامدند كه آيات مرا
براى تان بازگو كنند؟!
مراد از «منكم» اين است كه رسولان الهى از جنس
مخاطبان آيه مى باشند كه همان مجموع جن و انس است; يعنى از جنس مادّه، در
برابر فرشتگان كه موجوداتى نورانى و ملكوتى هستند و گفتار آنان براى نوع مردم
مفهوم نيست. و آيه مذكور در صدد بيان اين نيست كه هر يك از دو طايفه «جن» و
«انس» داراى رسولانى مستقل بوده اند.[15]
چرا انبياى بزرگ الهى در چهل سالگى به پيامبرى
برگزيده مى شدند، با اين كه آنها نيز امام بودند، ولى حضرت حجت بن
الحسن(ع)در پنج سالگى به امامت رسيد؟
ولايت الهى كه در دو جريان نبوت و امامت، تبلور
مى يابد، به سن بستگى ندارد و اين كه گفته ايد پيامبران در چهل
سالگى به نبوت مى رسيدند نيز، به تصريح قرآن مجيد، صحيح نيست كه در اين
جا به برخى از آنها اشاره مى شود:
الف) حضرت يحيى(ع) ; قرآن مجيد مى فرمايد: (يـيَحيى خُذِ
الكِتـبَ بِقُوَّة وءاتَينـهُ الحُكمَ صَبيـّا);[16]
اى يحيى! كتاب [خدا] را با قوّت بگير و ما
فرمان نبوت را در كودكى به او داديم. قوّت معناى وسيعى دارد، كه قدرت مادّى و
معنوى را شامل مى شود. نكته اى كه آيه شريف بيان مى كند، نبوت
در خردسالى است; درست است كه دوران شكوفايى عقل معمولاً حدّ و مرز خاصّى دارد، ولى
هميشه در انسان ها، افراد استثنايى وجود داشته اند. چه اشكالى دارد
كه خدا اين دوران را براى بعضى از بندگانش، به سبب مصالحى فشرده تر كند;
چنان كه براى سخن گفتن، معمولاً يكى دو سال عمر لازم است، در حالى كه حضرت
عيسى(ع) ، در همان دوران نخست زندگى، سخن گفت. از اين جا روشن
مى شود اشكالى كه برخى افراد به امامت بعضى از امامان شيعه
مى گيرند بى اساس است. در روايتى، عيسى بن اسباط از ياران
امام جواد(ع)نقل مى كند:
خدمت حضرت جواد(ع)رسيديم، در حالى كه سن
امام كم بود، درست همين هنگام در چنين فكرى بودم، حضرت فرمود:
اى على بن اسباط! خداوند، كارى كه در مسئله امامت كرده، همانند
كارى است كه در نبوّت كرده است، گاهى مى فرمايد: (وءاتَينـهُ
الحُكمَ صَبيـّا);[17] به
يحيى در كودكى فرمان نبوت داديم. و گاهى مى فرمايد: (اِذا بَلَغَ
اَشُدَّهُ وبَلَغَ اَربَعينَ سَنَةً);[18]
هنگامى كه انسان به حدّ بلوغ كامل عقل، به چهل سال رسيد. بنابراين،
همان گونه كه ممكن است خدا، حكمت را به انسانى در دوران كودكى بدهد، قادر است
كه آن را در چهل سالگى نيز بدهد.[19]
ب) حضرت عيسى(ع) ; قرآن در اين باره مى فرمايد:
(قالوا
كَيفَ نُكَلِّمُ مَن كانَ فِى المَهدِ صَبيـّا);[20]
گفتند: چگونه با كودكى كه در گاهواره است سخن بگوييم. گفت من بنده خدايم، به من
كتاب آسمانى داده و مرا پيامبر قرار داده است. ما شاهديم كه حضرت عيسى، در گهواره،
نبوت خويش را اعلام مى دارد.[21]
فخر رازى از دانشمندان اهل سنّت نيز در تفسير آيه
شريف، درباره حضرت يحيى(ع)گفته است: مراد
از حكم، در آيه شريف، همان نبوّت است، زيرا خداوند متعال، عقل او را در سنين
كودكى، محكم و كامل كرد و به او وحى فرستاد; اين بدان جهت است كه خداوند
متعال، حضرت يحيى و عيسى(ع)را در سنين
كودكى، به رسالت مبعوث كرد، بر خلاف حضرت موسى و محمد(ص)كه آنان را در سنين بزرگ سالى مبعوث كرد.[22]
بر اين اساس، از لحاظ عقلى و عادّى، هيچ مشكلى وجود ندارد كه شخص در كودكى،
شايستگى و توانايى هاى بالايى كسب نمايد; چنان كه نمونه هايى از
نوابغ خردسال را، در زندگى مشاهده مى كنيم و افزون بر اين بايد دانست كه
امامت عهد الهى است. در عهده دارى اين منصب، سن خاص، شرط نيست، بلكه لياقت مهم است
و نكته ديگر اين كه تاريخ، گواه بوده امامانى كه در خردسالى به امامت
رسيده اند، به بهترين صورت، از عهده آن برآمدند و شاهد صدقى بر امكان اين
جريان شدند.[23]
با توجه به آيه 91 سوره انبيا، آيا روحى كه در بدن
پيامبران(ع)دميده شده همان روحى است كه
در بدن ما دميده شده است؟ چرا ما به درجه پيامبران نرسيده ايم؟
كلمه «روح» در لغت، يعنى جان، روان، خود، مايه يا
زبده هر چيز كه موجود جاندار به وسيله آن، قادر بر احساس و حركت مى شود.
روح در تمام موجودات وجود دارد، ولى مراتب آن در موجودات زنده متفاوت است.
مرتبه اى از روح كه در گياهان وجود دارد، «روح نباتى» نام دارد و
مرتبه اى از روح كه در حيوان ها موجود است، نفس سيّاله يا روح حيوانى
نام دارد. مرتبه اى از روح كه در انسان وجود دارد، نفس ناطقه انسانى نام
دارد.
در امامان معصوم(ع)روحى وجود دارد (نفس قدسيه) كه نسبت آن به نفس ناطقه انسانى همانند نسبت
نفس ناطقه انسانى به نفس سياله حيوانى است.
نكته مهم اين است كه اختلافى كه در اثر روح، يعنى
حيات است و از نظر شرافت و خسّت مراتب مختلفه اى دارد، باعث شده كه تعبير از
تعلق آن مختلف شود; يك جا تعبير به نفخ شده، جاى ديگر تعبير به تأييد شده است. يك
روح است كه در آدميان دميده مى شود: (وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى)[24] روح ديگر، به نام روح تأييد كننده است كه خاص مؤمن است: (وَ أَيَّدَهُم
بِرُوح مِّنْهُ)[25] كه از نظر شرافت و ماهيت و از نظر مرتبت و قوت اثرش شريف تر و
قوى تر از روحى است كه در همه انسان هاى زنده است. مرحله اى از روح
آن روحى است كه با آن انبيا تأييد مى شوند. اين روح شريف تر و مرتبه
عالى تر از روح انسان دارد.
امام صادق(ع) ، به مفضل بن عمر فرمود: «... اى
مفضل، به راستى خداوند تبارك و تعالى، در پيغمبر(ص)پنج روح نهاده است: روح حيات و
زندگى ... ، روح قوّت ... ، روح شهوت ... ، روح
ايمان ... و روح القدس كه به وسيله آن تحمل نبوت كند و چون پيغمبر
درگذرد و جان بدهد، روح القدس از او منتقل شود و متعلق به امام گردد،
روح القدس، نه بخوابد و نه غفلت كند و نه به بازى سرگرم شود و نه بر خود
ببالد و مغرور شود و فريب خورد و دست خوش آرزوى دروغ و استخفاف گردد، ولى آن
چهار روح ديگر بخوابند، غفلت كنند، به بازى سرگرم شوند و بر خود ببالند و
فريب خورند و امام(ع)همه چيز را با
روح القدس درك مى كند.»[26]
در روايتى ديگر روح حيات و زندگى را روح عمومى ناميده اند كه به وسيله
آن مردم رفت و آمد كنند و زنده باشند.
همه انسان ها، مى توانند به مراتب بالاى
عصمت و تقوا برسند، زيرا قسمتى از مراتب آن از امور اكتسابى است كه مؤمنان
پرهيزكار با مجاهدت و تهذيب و تلاش فراوان مى توانند كسب نمايند و مراتب
پايين آن را نيز افراد عادى مى توانند به دست آورند. ما اگر دچار معصيت
مى شويم، علتش آن است كه يا نسبت به زشتى گناه آگاهى كاملى نداريم و يا از
اراده اى قوى براى ترك آن، برخوردار نيستيم. معصومين(ع) چنانند كه هم از نظر
شناخت، زشتى و ناپسندى هر كار بدى را به چشم دل مى بينند و هم به لحاظ اراده،
چنان قدرتى دارند كه توفان غرايز حيوانى، عنان اختيار را از كف آنان
نمى ربايد، بنابراين مصونيت آنان در برابر گناه از مقام معرفت، علم و تقواى
آنان سرچشمه مى گيرد، چنان نيست كه آنها نتوانند گناه كنند، بلكه قدرت اين كار
را دارند و با اختيار خود از گناه چشم مى پوشند. حال اگر بگوييم: چرا خداوند
اين مقام را به ما واگذار نكرده است؟ پاسخ آن است كه: مقتضاى حكمت و عدل الهى اين
نيست كه بدون توجه به ظرفيت ها، استعدادها و قابليت ها به همه
انسان ها يك سان و برابر، نعمت را عطا فرمايد; مثلا كسى كه قابليت عصمت
و مقام نبوت و امامت را ندارد، اين مقام را به او عطا نمايد، اين عين
بى عدالتى و دور از مقتضاى حكمت الهى است; به عبارت ديگر، تنها فياضيت و
تام الفاعليه بودن فاعل كافى نيست، بلكه قابليت هم شرط است، عدم قابليت قابل در
موارد زيادى منشأ محروميت برخى موجودات از برخى خيرات و كمالات مى گردد.[27]
چرا خداوند متعال براى برخى پيامبران امتحانات
بيشترى قرار مى داد؟
امتحان، يك سنّت عام الهى است و براى همه
انسان ها اعم از مسلمانان و غيرمسلمانان، انسان هاى پيشين و حال و
آينده، پيامبران و غير آنها و ... وجود دارد. خداوند متعال، در آيه دو و سه
سوره عنكبوت مى فرمايد: (أَحَسِبَ الناسُ أَنْ يُتْركوا أنْ يَقُولوا امَنَّا
و هُم لايُفْتَنُون * و لَقدْ فَتَنَّا الَّذين منْ قبْلِهم ...); آيا مردم پنداشتند كه تا گفتند ايمان آورديم، رها مى شوند و
مورد آزمايش قرار نمى گيرند؟ و به يقين، كسانى را كه پيش از اين بودند،
آزموديم ... . بنابراين، اصل امتحان الهى از مسلّمات قرآنى است و در اين
جهت، تفاوتى بين پيامبر و ديگران نيست، امّا اين كه چرا امتحانات برخى از
پيامبران دشوارتر و بيشتر از ديگر پيامبران است، پاسخ اين است كه اين اختلاف، به
مراتبِ فضل و مقام و موقعيت هر پيامبر بستگى دارد و شدت و ضعف و كثرت و قلّتِ
امتحان الهى، به امكانات و استعدادهاى افراد و ميزان ظرفيت آنها بسته است و از
آن جا كه پيامبران، در فضيلت و مقام با يك ديگر برابر نيستند، «برخى از
آن پيامبران را بر برخى ديگر برترى بخشيديم ... .»،[28] مراتب امتحان آنان نيز
يك سان نخواهد بود.[29]
در زمان هاى گذشته 124 هزار پيامبر براى هدايت
انسان ها از طرف خدا آمدند، ولى امروزه كه غالب انسان ها به راه غير
اسلام مى روند، چرا خداوند متعال براى راهنمايى آنها پيامبرى را
نمى فرستد؟ آيا در زمان كنونى به پيامبر نياز نيست؟
در پاسخ چند نكته شايان توجه است:
1. به
تصريح آيات و روايات اسلامى پيامبر گرامى اسلام، براى هدايت تمام مردم و جهانيان
مبعوث شده و آن حضرت آخرين پيامبر و قرآن كريم نيز آخرين كتاب آسمانى است;
خداوند متعال مى فرمايد: (وما اَرسَلنـكَ اِلاّ كافَّةً لِلنّاسِ بَشيرًا
ونَذيرًا ولـكِنَّ اَكثَرَ النّاسِ لا يَعلَمون);[30] ما تو را جز براى همه مردم
نفرستاديم تا [آنهارا به پاداش الهى]بشارت دهى و[ از عذاب او]بترسانى،
ولى اكثر مردم نمى دانند. اين آيه به وسعت دعوت پيامبر اكرم و عموميت
نبوت او به تمام انسان ها اشاره كرده است.
قرآن كريم در جايى ديگر مى فرمايد: (تَبارَكَ الَّذى
نَزَّلَ الفُرقانَ عَلى عَبدِهِ لِيَكونَ لِلعــلَمينَ نَذيرا);[31]
جاويد و پر بركت است خداوندى كه قرآن را بر بنده اش نازل كرده، تا همه
جهانيان را انذار كند.[32]
پيامبر گرامى(ص)مى فرمايد: خداوند
پنج چيز به من مرحمت فرموده و اين را از روى فخر و مباهات نمى گويم [بلكه
به عنوان شكر نعمت مى گويم]
من به تمام انسان ها از سفيد و سياه مبعوث شدم و ...[33]
2. قرآن
كريم و دين مقدس اسلام، هر آن چه انسان ها براى پيمودن راه كمال و تعليم و
تربيت نياز دارند، در قالب اصول و فروعى در اختيار آنها قرار داد. پس
انسان ها دچار نقص قوانين و فقدان ابزار و اسباب هدايت و تعليم و تربيت
نيستند، بلكه به آنهاكمتر عمل مى كنند و يا در شناخت آن كوتاهى و سهل انگارى
مى كنند. خداوند متعال مى فرمايد: (... ولا رَطب ولا يابِس اِلاّ فى كِتـب
مُبين);[34]
... و هيچ تر و خشكى نيست، مگر اين كه در كتابى روشن [ثبت] است. بنابراين، آن چه مربوط به هدايت و
راه نمايى و تعليم و تربيت انسان به سوى كمال بوده در كتاب مبين (قرآن
كريم) بيان شده است و تفسير آن بر عهده امام معصوم(ع)است كه با توجه به روايات و سخنان پيامبر گرامى
اسلام(ص)و امامان معصوم(ع)كه مفسران قرآن كريم ارايه مى دهند
انسان ها مى توانند احكام و راه كارها را از قرآن كريم به دست
آورند.[35]
در جايى ديگر مى فرمايد: (ونَزَّلنا عَلَيكَ
الكِتـبَ تِبيـنـًا لِكُلِّ شَىء);[36]
و ما اين كتاب آسمانى [قرآن] را بر تو نازل كرديم كه
بيان همه چيز در آن است. بنابراين، كليات چيزهايى كه بركتش به هدايت مردم است [اعم
از معارف مربوط به مبدأ و معاد، اخلاق فاضله، شرايع و احكام الهى، قصص و ...
كه مردم در هدايت خود به آن نيازمندند]قرآن كريم بيان كرده است و بيان جزئيات
به عهده رسول اكرم(ص)و امامان
معصوم(ع)گذاشته شده است، پس آن چه كه
براى هدايت انسان ها لازم بوده، نازل شده است.[37]
3.
خداوند متعال، براى پيامبر اكرم(ص)جانشينانى قرار داده، كه همان پيشوايان معصوم و امامان بزرگوار(ع)مى باشند، كه پس از پيامبر گرامى(ص)هدايت و راهنمايى جامعه را بر عهده دارند; (يـاَيُّهَا
الَّذينَ ءامَنوا اَطيعُوا اللّهَ واَطيعُوا الرَّسولَ واُولِى الاَمرِ مِنكُم);[38]
اى كسانى كه ايمان آورده ايد! از خداوند اطاعت كنيد و از پيامبر و اولياى امر
خود نيز اطاعت كنيد. در روايات فراوانى آمده كه منظور از «اولى الامر» امامان
معصوم(ع) مى باشند.[39]
و در دوران غيبت، علماى اسلام و فقيهان، نمايندگان امام زمان(ع)هستند، بنابراين، زمين خدا، هيچ گاه خالى از
حجت الهى نيست و اكنون نيز امام زمان(ع) سكان هدايت بشريت و مؤمنان راستين را در
دست دارد و اگر كسى طالب هدايت باشد و بخواهد، راه باز است.