عوامل كوتاهى و طول عمر

عوامل مؤثر در طول عمر و كوتاهى آن چيست؟

عوامل طبيعى:

برخى از عوامل طبيعى در افزايش عمر كه براى بشر تاكنون شناخته شده است عبارتند از: 1. تغذيه صحيح دور از افراط و تفريط; 2. كار و حركت مداوم; 3. پرهيز از هر گونه مواد مخدر و اعتيادهاى خطرناك; 4. دور بودن از هواى آلوده; 5. مصرف نكردن مشروبات الكلى; 6. دورى از هيجان هاى مداوم.

عوامل معنوى:

ارتباط ظاهرى عوامل معنوى مؤثر با مسئله طول عمر بر ما چندان روشن نيست، اما در روايات اسلامى روى آن تاكيد شده است كه به چند نمونه آن اشاره مى كنيم:
1. ايمان قوى و توكل بر خدا كه بتواند انسان را در ناملايمات زندگى آرامش و قدرت بخشد;
2. صدقه;
3. صله رحم; پيامبر گرامى اسلام(ص) مى فرمايد: اِنَّ الصَّدَقَةَ وَ صِلَةَ الرَّحِمِ تَعْمُرانِ الدِّيارَ، وَ تَزيدانِ فِى الاَْعْمارِ[1]; انفاق در راه خدا و صله رحم خانه ها را آباد و عمرها را طولانى مى كند.
4. احسان; امام باقر(ع) مى فرمايد: اَلْبِرُّ وَ صَدَقَةُ السِّرِ يَنْفِيانِ الْفَقْرَ وَ يَزيدانِ فِى الْعُمْرِ وَ يَدْفَعانِ عَنْ سَبعينَ مَيْتَةَ سُوء[2]; نيكوكارى و انفاق پنهانى فقر را برطرف ساخته، عمر را افزايش مى دهد و از هفتاد گونه مرگ و مير بد جلوگيرى مى كند.»
5. گناه نكردن; خداوند متعال، مى فرمايد: (أَنِ اعْبُدُواْ اللَّهَ وَ اتَّقُوهُ وَ أَطِيعُون * يَغْفِرْ لَكُم مِّن ذُنُوبِكُمْ وَ يُؤَخِّرْكُمْ إِلَى أَجَل مُّسَمًّى إِنَّ أَجَلَ اللَّهِ إِذَا جَآءَ لاَ يُؤَخَّرُ لَوْ كُنتُمْ تَعْلَمُونَ)[3]; [اى قوم] خدا را پرستش كنيد و از مخالفت او بپرهيزيد، و مرا اطاعت نماييد. اگر چنين كنيد خدا گناهانتان را مى آمرزد و تا زمان معينى شما را عمر مى دهد، اما هنگامى كه اجل الهى فرا رسد تأخيرى نخواهد داشت اگر مى دانستيد.[4] و در جاى ديگر مى فرمايد: (فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ بِذُنُوبِهِم)[5]; و خداوند آنها را به (كيفر) گناهانشان گرفت.
امام صادق(ع) مى فرمايد: مَنْ يَمُوتُ بِالذُّنُوبِ اَكْثَرُ مَِّنْ يَمُوتُ بِالاْجالِ وَ مَنْ يَعيشُ بِالاِْحسانِ اَكْثَرُ مِمَّنْ يَعيشُ بِالاَْعْمار[6]; آنها كه بر اثر گناهان مى ميرند بيش از آنهايند كه به مرگ الهى از دنيا مى روند و كسانى كه بر اثر نيكوكارى عمر طولانى پيدا مى كنند، بيش از كسانى هستند كه بر اثر عوامل طبيعى عمرشان زياد مى شود!
در بعضى روايات به برخى گناهان مانند ظلم و زنا كه در كاهش عمر دخالت دارد، اشاره شده است.[7]
چرا مردن براى انسان ها ناپسند است؟
هر يك از عوامل ذيل مى تواند علت ناپسندى مرگ براى انسان ها باشد:
1. ناآگاهى به حقيقت مرگ; كسانى كه مرگ را با نيستى، مساوى مى دانند از مرگ مى ترسند. نيستى، وحشتناك است; چنان كه فقر و بيمارى و ضعف و ناتوانى مايه وحشت است، چون به معناى نيستىِ ثروت، سلامت و توان و قدرت است. انسان هستى دارد و با آن آشناست، اما با نيستى هيچ گونه تناسب و سنخيت ندارد و بايد از آن بگريزد. اما كسانى كه مرگ را آخرين مرحله زندگى پست و سخت دنيوى و سرآغاز زندگى جديد انسان و نردبانى براى صعود به هستى برتر و جاودانه مى دانند و جهان پس از مرگ را از نظر وسعت و نعمت، قابل مقايسه با اين جهان نمى دانند، دنيا را زندان و مرگ را آزادى از اين زندان و به پرواز درآمدن روح مى دانند. امام هادى(ع) به مريضى كه از مرگ مى ترسيد و گريه مى كرد مى فرمايد: تَخافُ مِنَ الْمَوْتِ لاَِنَّكَ لا تَعْرِفُه[8]; تو از مرگ مى ترسى چون از آن شناخت ندارى.
2. تبه كارى; عده اى ديگر، مرگ را پايان زندگى و فنا و نابودى نمى دانند، بلكه مقدمه اى براى زندگى در سرايى وسيع تر و عالى تر مى بينند، ولى به خاطر زيادى اعمال بد و كم بودن اعمال نيك خود، از مرگ وحشت دارند، زيرا مرگ را آغاز رسيدن به نتايج شوم اعمال خود مى بينند. قرآن كريم در آيه 94 سوره بقره، خطاب به بنى اسرائيل مى فرمايد: ... اگر [آن گونه كه ادعا مى كنيد]سراى آخرت در نزد خدا تنها براى شما مهيا شده است نه ساير مردم، پس آرزوى مرگ كنيد اگر راست مى گوييد. و در آيه بعد مى فرمايد: ولى آنها، به خاطر اعمال بدى كه پيش فرستاده اند، هرگز آرزوى مرگ نخواهند كرد و خداوند از حال ستمگران آگاه است.
هم چنان كه امام حسن(ع) در جواب اين سؤال كه: چرا از مرگ مى ترسيم؟; فرمود: شما تمام كوشش خودتان را صرف آبادى دنيا كرده ايد و براى آخرت كار نيكى نداريد; به همين جهت از مرگ مى ترسيد كه از جاى آباد به جاى خراب منتقل مى شويد.[9]
3. دل بستگى به دنيا; گروهى ديگر به خاطر دل بستگى بيش از حد به دنيا، از مرگ گريزانند، چرا كه مرگ ميان آنان و محبوبشان جدايى مى افكند و دل كندن از آن همه امكاناتى كه براى زندگى مرفه و پر عيش و نوش فراهم ساخته اند برايشان طاقت فرساست.[10]
4. بى ايمانى; در آيه 19 سوره احزاب علت ترس از مرگ عدم ايمان بيان شده است: ... چون خطر فرا رسد، آنان را مى بينى كه مانند كسانى كه مرگ او را فرا گرفته، چشمانشان در حدقه مى چرخد [و] به سوى تو مى نگرند و چون ترس برطرف شود، شما را با زبان هايى تند نيش مى زنند. بر مال حريصند. آنان ايمان نياورده اند و خدا اعمالشان را تباه گردانيده و اين[ كار] همواره بر خدا آسان است. در آيه ديگرى مى فرمايد: يا چون [كسانى كه در معرض] رگبارى از آسمان ـ كه در آن تاريكى ها و رعد و برقى است ـ [قرار گرفته اند]; از [نهيب] آذرخش [و] بيم مرگ، سرانگشتان خود را در گوشهايشان نهند، ولى خدا بر كافران احاطه دارد.[11] در اين آيه شريف نيز عدم ايمان به خدا و كفر و طغيان در برابر خداوند متعال، علت ترس از مرگ معرفى شده است.[12]
آياتى درباره اميدوار بودن به زندگى بگوييد; زيرا ما هميشه به فكر مرگ هستيم و اميدى به آينده نداريم.
از آيات قرآن كريم استفاده مى شود كه اولا: اميدوارى و آرامشِ روح در سايه ايمان و تقوا حاصل مى شود; بنابراين براى اميدوار شدن به زندگى بايد بكوشيم تا ايمان و پرهيزكارى خود را افزايش دهيم و خود را به درجه اولياى الهى (دوستان خدا) برسانيم كه قرآن شريف مى فرمايد: آگاه باشيد! [دوستان و] اولياى خدا، نه ترسى دارند و نه غمگين مى شوند! همان ها كه ايمان آوردند و [از مخالفت فرمان خدا] پرهيز مى كردند. در زندگى دنيا و در آخرت، شاد [و مسرور[ند; وعده هاى الهى تخلف ناپذير است; اين است آن رستگارى بزرگ![13]
ثانياً: حيات و زندگى انسان دو مرحله دارد:
1. مرحله كشت و عمل كه همان زندگى موقت دنياست;
2. مرحله جزا و ثواب كه همان زندگى حقيقى و دايمى آخرت است.
بنابراين، به نظر مى رسد اميدوار كننده ترين آيات در مورد زندگى، همان آياتى است كه در مورد حقيقت مرگ نازل شده كه در برخى از آنها از مرگ به «لقاءالله» (عنكبوت، 5 و كهف، 110) تعبير شده و زندگى پس از مرگ را بهترين و كامياب ترين زندگى شمرده است. (آل عمران، 15; توبه، 72) زيرا اگر مرگ به معناى انتقال از زندگى دنيا به زندگى جديد و بهتر نباشد، بلكه به معناى فنا و نيستى باشد، در اين صورت، زندگى پوچ و بيهوده خواهد بود و انسان اميدى به زندگى نخواهد داشت; به همين جهت، انسان بايد بكوشد تا اعتقاد و باور خود نسبت به قيامت و زندگى پس از مرگ را تقويت كند، تا به زندگى اميدوارتر شود و با بهترين اميد به آينده سعى كند تا در دنيا خدا را اطاعت كند و به دستورهاى پروردگارش كه موجب خوشبختى و سعادت اوست، گردن نهد و نافرمانى نكند; در اين صورت است كه برايش مهم نيست كه در دنيا چه قدر زندگى كند و چه موقع مرگ به سراغش آيد; آن چه برايش مهم است، اين است كه از لحظه لحظه عمر خويش در راه اطاعت خدا بهترين استفاده را بكند تا در آينده سعادتمند و رستگار شود و در نزد پروردگارش بهترين زندگى را داشته باشد.
امّا ممكن است برخى انسان ها بر اثر عواملى هم چون غفلت، دوستان ناباب، خودخواهى و اطاعت از هواى نفسانى و ... در طول زندگى دچار خطا، انحراف و گناه شوند و اين موجب شود تا نسبت به آينده و آخرت خود نگران باشند، ولى از آن جا كه خداوند «اَرْحَمُ الرّحمِينَ; بخشنده ترين بخشندگان» است و رحمتش بر غضبش سبقت دارد; «يا مَنْ سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ غَضَبَه» و رحمتش همه چيز را در برگرفته است; (وَ رَحْمَتى وَسَعَتْ كُلَّ شَىء)[14] به اين افراد نيز فرموده اگر به خود آمديد و متوجه گناه و غفلت و اشتباه خود شديد، نااميد نباشيد، بلكه توبه كنيد و به اين وسيله دل خود را از زنگار گناه شست و شو داده، با انجام دادن اعمال صالح، گذشته خود را جبران نماييد تا گرفتار غضب و عذاب الهى نشويد.
قرآن كريم مى فرمايد: بگو: اى بندگان من كه برخود اسراف و ستم كرده ايد! از رحمت خداوند نوميد نشويد كه خدا همه گناهان را مى آمرزد، زيرا او بسيار آمرزنده و مهربان است و به درگاه پروردگارتان باز گرديد و در برابر او تسليم شويد، پيش از آن كه عذاب به سراغ شما آيد، سپس از سوى هيچ كس يارى نشويد.[15]
ثالثاً: از آيات قرآن مجيد استفاده مى شود كه مرگ به دست خدا و فرمان اوست و براى هر كس سرنوشت و اجل معينى قرار داده است; چنان كه مى فرمايد: (وَمَا كَانَ لِنَفْس أَن تَمُوتَ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ كِتَـبًا مُّؤَجَّلاً)[16]; هيچ كس، جز به فرمان خدا، نمى ميرد، سرنوشتى است تعيين شده. بنابراين، انسان بايد به زندگى اميدوار باشد و بداند تا خداوند اجازه قبض روح او را ندهد نخواهد مرد و در زندگى توكلش به خدا باشد: (وَ مَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ)[17]; و هر كس بر خدا توكل كند، كفايت امرش را مى كند، (إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ)[18]; خداوند متوكلان را دوست دارد.[19]
نتيجه آن كه: از ديدگاه انسان موحد، زندگى و مرگ هر دو زيباست. زندگى زيباست زيرا خداوند همه چيز را براى انسان آفريده است: (خَلَقَ لَكُم مَّا فِى الاَْرْضِ جَمِيعًا)[20]; [خداوند] آن چه در زمين است براى شما خلق كرده است. تا بستر شكوفايى خلافت الهى انسان فراهم شود و زمينه كشت زار آخرت و تجارت خانه مردان خدا مهيّا شود.
مرگ هم زيباست چون مرگ بازگشت به خداست.
در پايان به روايتى از امام حسن مجتبى(ع) اشاره مى شود كه مى فرمايد: براى دنيايت آن گونه كار كن كه گويا براى هميشه مى خواهى در دنيا زندگى كنى و براى آخرت آن گونه كار كن كه گويا فردا خواهى مرد.[21]
منظور از مرگ نخستين در آيه 56 دخان چيست؟
خداوند متعال، در آيه مزبور مى فرمايد: (لاَ يَذُوقُونَ فِيهَا الْمَوْتَ إِلاَّ الْمَوْتَةَ الاُْولَى وَوَقَـهُمْ عَذَابَ الْجَحِيمِ); هرگز مرگى جز همان مرگ اوّل[ كه در دنيا چشيده اند]نخواهند چشيد و خداوند آنها را از عذاب دوزخ حفظ مى كند.
اين آيه شريف درباره بهشتيان است كه مى فرمايد: هيچ مرگى جز مرگ نخستين را نمى چشند. روشن است كه مراد از مرگ نخستين (قيامت صغرى) همان پايان زندگى دنيا و آغاز زندگى برزخى است.
بنابراين معناى آيه چنين است:[ بهشتيان] بعد از مرگ نخستين مرگ ديگرى را نخواهند چشيد.[22]
آيا بعد از مرگ امكان بازگشت به دنيا هست؟
آن چه از آيات و روايات استفاده مى شود تقاضاى بازگشت افراد به دنيا در آستانه مرگ پذيرفته شدنى نيست. قرآن مجيد در اين باره مى فرمايد: (حَتَّى إِذَا جَآءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُون * لَعَلِّى أَعْمَلُ صَــلِحًا فِيمَا تَرَكْتُ كَلاَّ إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَآئِلُهَا وَ مِن وَرَآئِهِم بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ)[23]; [آنها هم چنان به راه غلط خود ادامه مى دهند] تا زمانى كه مرگ يكى از آنان فرا رسد مى گويد: پروردگارا! مرا بازگردانيد!; شايد در آن چه ترك كردم[ و كوتاهى نمودم] عمل صالحى انجام دهم[ به او مى گويند] چنين نيست، اين سخنى است كه او به زبان مى گويد [و اگر بازگردد برنامه اش هم چون سابق است] و پشت سر آنها برزخى است تا روزى كه برانگيخته مى شوند.[24]
اين آيه شريف با مسئله رجعت تنافى ندارد، زيرا رجعت در زمان حكومت امام زمان(عج) بعد از اجراى قانون حتمى مرگ است و ويژه افراد خاص و بر اساس مصالحى محقق مى شود.[25] و نيز با زنده شدن بعضى افراد مانند مقتول بنى اسرائيل[ كه داستانش در سوره بقره آيه 73 آمده است] منافات ندارد، چون بنابر دلايلى كه اهميت خاصى دارد خداوند متعال، اين افراد را استثناءً زنده مى كند تا آن امر مهم، تحقق يابد.
بدكاران و ستمگران در موارد گوناگون تقاضاى بازگشت به زندگى براى جبران گذشته خويش مى كنند; بعضى از اين آيات مربوط به روز قيامت و رستاخيز است: مانند آيه 28 سوره انعام، بعضى ديگر مربوط به بعد از مرگ است; مانند آيه 99 مؤمنون و گاهى در مورد نزول عذاب هاى نابود كننده وارد شده است; مانند آيه 44 سوره ابراهيم. جالب اين است كه در تمام اين موارد پاسخ منفى به آنها داده شده است. دليل آن هم معلوم است، زيرا هيچ يك از اين تقاضاها جنبه واقعى و جدى ندارد، اينها عكس العمل آن حالت اضطرار و پريشانى فوق العاده است كه در بدترين اشخاص نيز پيدا مى شود و هرگز دليل بر دگرگونى و انقلاب درونى و تصميم واقعى بر تغيير مسير زندگى نيست.
لذا قرآن مى فرمايد: (وَلَوْ رُدُّواْ لَعَادُواْ لِمَا نُهُواْ عَنْه)[26]; اگر اينها بار ديگر به زندگى عادى برگردند باز به همان اعمالى كه از آنها نهى شده بودند، مشغول مى شوند[ آنها دروغ مى گويند].

تناسخ

آيا روح انسان ها بعد از مرگ وارد بدن فرد ديگرى مى شود؟
پيوستن روح، پس از مرگ، به بدن فردى ديگر، عقيده مردودى است كه بين دانشمندان با نام «تناسخ» شناخته شده است.
دانشمندان و فيلسوفان مسلمان در بحث هاى مربوط به نفس، درباره بطلان انديشه تناسخ بحث هاى گسترده اى دارند كه نقل آنها در اين مجال اندك نه ضرورت دارد و نه سازگار است; لذا تنها به بررسى بطلان اين نظريه از ديدگاه قرآن و روايات، بسنده مى كنيم.
خداى متعال در آيات 99 و 100 سوره مؤمنون مى فرمايد: (حَتَّى إِذَا جَآءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ * لَعَلِّى أَعْمَلُ صَــلِحًا فِيمَا تَرَكْتُ كَلاَّ إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَآئِلُهَا وَ مِن وَرَآئِهِم بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ);[ آنها هم چنان به راه غلط خود ادامه مى دهند] تا زمانى كه مرگ يكى از آنان فرا رسد، مى گويد: پروردگارا! مرا بازگردانيد! شايد در آن چه ترك كردم [و كوتاهى نمودم]عمل صالحى انجام دهم! [ولى به او مى گويند:] چنين نيست! اين سخنى است كه او به زبان مى گويد [و اگر باز گردد، كارش هم چون گذشته است]! و پشت سر آنان برزخى است تا روزى كه برانگيخته شوند.
اين آيه دليل روشنى بر بطلان عقيده تناسخ است. آيه به صراحت از عالمى غير از دنيا كه روح، پس از مرگ و جدا شدن از بدن بدان جا خواهد رفت، ياد مى كند.
در اين آيه به بدكارانى كه درخواست مهلتى ديگر مى كنند، جواب رد داده، آنان را از فرصتى ديگر و زندگى مجدد در دنيا نااميد مى سازد.
خداى متعال در آيه اى ديگر، گفتار گناه كاران را چنين نقل مى كند: (قَالُوا رَبَّنَآ أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنَا بِذُنُوبِنَا فَهَلْ إِلَى خُرُوج مِّن سَبِيل)[27]; مجرمان با مشاهده اوضاع و احوال قيامت و آگاهى بر خشم خداوند درباره آنها، از خواب غفلت طولانى خويش بيدار مى شوند و در فكر چاره افتاده، مى گويند: پروردگارا! ما را دوبار ميراندى و دو بار زنده كردى و ما در اين مرگ ها  و حيات ها همه چيز را فهميديم، اكنون به گناهان خود اعتراف مى كنيم، آيا راهى براى خارج شدن از دوزخ [و بازگشت به دنيا و جبران مافات]وجود دارد؟!
چنان كه ديده مى شود، سخن از دو مرگ و دو زندگى و حيات است (مراد از دو مرگ و دو زنده شدن مى تواند مرگ در پايان عمر و مرگ در پايان برزخ و زنده شدن در برزخ و زنده شدن در قيامت باشد).[28] اين در حالى است كه بر اساس نظريه تناسخ، ارواح انسان ها ده ها و صدها بار، بلكه بيشتر از آن، به زندگى دنيوى باز مى گردند.
در روايات اهل بيت(ع) نيز از تناسخ سخن به ميان آمده است. امام رضا(ع) در پاسخ كسى كه از «تناسخ» پرسيده بود، فرمود: مَنْ قالَ بِالتَناسُخِ فَهُوَ كافِرٌ بِاللّهِ الْعَظيمِ، مُكَذِّبٌ بِالْجَنَّةِ وَ النّارِ[29]; هر كس به تناسخ معتقد باشد، به خداوند بزرگ كافر است و بهشت و جهنم را انكار مى كند.
در سوره آل عمران، آيه 145، آمده كه زمان مرگ هر كسى در لوح قضاى الهى به وقت معين ثبت شده است، آيا كسانى كه خودكشى مى كنند، مرگ خود را جلو مى اندازند يا آن كه در لوح الهى مرگ آنها همين زمان است؟
همان گونه در پاسخ هاى پيشين گفته شد، اجل (مرگ) دو نوع است: اجل مسمّى و اجل غيرمسمّى (اجل معلق) اجل كسانى كه خودكشى كنند، اجل غيرمسمّى است; يعنى اگر خودكشى نمى كرد، مى توانست بيشتر زنده بماند.
آن چه در سوره آل عمران، آيه 145 آمده چنين است: (وما كانَ لِنَفس اَن تَموتَ اِلاّ بِاِذنِ اللّهِ كِتـبـًا مُؤَجَّلاً ...); هيچ كس، جز به فرمان خدا، نمى ميرد، سرنوشتى تعيين شده است ... ، اشاره به اجل مسمى دارد.
بر پايه اين آيه شريف، مرگ هر شخصى به اذن و فرمان خدا است و سرنوشت هر انسانى را خدا مى داند. خداوند مى داند كه هر كسى در چه زمانى، در چه مكانى و چگونه خواهد مرد. پس كسانى هم كه خودكشى مى كنند، به اذن الهى مرده اند و خداوند به چگونگى مرگشان علم داشته، ولى مرگشان به اجل غيرمسمّى است.
كسانى كه خودكشى مى كنند آيا مأمور خداوند جان آنان را مى گيرد يا مرگشان به دست خودشان است؟
(قُلْ يَتَوَفَّـكُم مَّلَكُ الْمَوْتِ الَّذِى وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ)[30]; بگو، فرشته مرگ كه بر شما مأمور شده، قبض روح شما مى كند، سپس به سوى پروردگارتان بازمى گرديد.
از اين آيه و آيات ديگر و روايات فهميده مى شود كه ستاندن روح انسان ها به دست ملائكه است، حال اين ستاندن در هر كسى در يك حالتى است; برخى در حال تصادف، برخى سكته و برخى در حالت خودكشى و ... . در اين حالات جسم مادى از كار مى افتد، ولى روح از بين نمى رود، بلكه آن را ملائكه در همين هنگام از بدن جدا مى نمايند و باقى خواهد ماند.



[1] عبد على عروسى حويزى، تفسير نورالثقلين، ج 4، ص 354 و 355.
[2] شيخ حر عاملى، وسائل الشيعه، ج 6، ص 277.
[3] نوح، آيه 3 ـ 4.
[4] ر.ك: اكبر هاشمى رفسنجانى، تفسير راهنما، ج 9، ص 390.
[5] آل عمران، آيه 11.
[6] شيخ عباس قمى، سفينة البحار، ج 1، ص 488، ماده ذنب.
[7] ر.ك: تفسير نمونه، ج 25، ص 57 ـ 60 و ج 18، ص 203 ـ 210.
[8] بحارالأنوار، ج 6، ص 156.
[9] همان، ج 6، ص 129.
[10] ر.ك: تفسير نمونه، ج 24، ص 122 و ج 1، ص 358 ـ 359.
[11] بقره، آيه 19.
[12] ر.ك: ناصر ناصر مكارم شيرازى و همكاران، پيام قرآن، ص 437 ـ 442; جعفر سبحانى، منشور جاويد، ج 9; همان، ص 213 ـ 214; هم چنين ر.ك: بقره، آيه 243، آل عمران، آيه 143، انعام، آيه 93، انفال، آيه 6 و محمد، آيه 20.
[13] يونس، آيه 62 ـ 64.
[14] اعراف، آيه 156.
[15] زمر، آيه 53 ـ 54.
[16] آل عمران، آيه 145.
[17] طلاق، آيه 3.
[18] آل عمران، آيه 159.
[19] ر.ك: تفسير نمونه و الميزان، ذيل آيات مذكور.
[20] بقره، آيه 29.
[21] ميرزا حسن نورى، مستدرك الوسائل، ج 1، ص 146.
[22] تفسير الميزان، ج 18، ص 240 ـ 243.
[23] مؤمنون، آيه 99 ـ 100.
[24] البته اين قانون كلى استثنا هم دارد كه توضيح آن در تذكر اوّل مى آيد.
[25] ر.ك: تفسير نمونه، ج 14، ص 310 ـ 311.
[26] ر.ك: همان، ص 380 ـ 390.
[27] غافر، آيه 11.
[28] تفسير نمونه، ج 20، ص 42 ـ 43.
[29] شيخ صدوق، عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 218; ر.ك: شيخ عباس قمى، سفينة البحار، باب نسخ (فى ابطال التناسخ) ج 8، ص 237.
[30] سجده، آيه 11.