توريه :اصطلاحى در متون دينى به معناى انتقال دادن معنايى جز مفهوم مراد از لفظ به مخاطب، هنگام سخن گفتن

توريه از ريشه «و ـ ر ـ ى» به معناى پنهان كردن، پوشانيدن و افشا نكردن راز است.[1] در اصطلاح متون اسلامى[2] و فقها[3] توريه آن
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 9، صفحه 157
است كه متكلم از سخن خود مفهومى جز آنچه مخاطب از آن مى فهمد يعنى معنايى خلاف ظاهر اراده كند.
در متون حديثى و فقهى، به ويژه فقه اهل سنت، كاربرد واژه «مِعْراض» (جمع آن معاريض) در باره توريه رواج دارد. اين تعبير برگرفته از حديث منسوب به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله : «إنّ في المعاريض لَمَنْدوحةً عن الكذب»[4]است؛ همچنين گاه تعابيرى ديگر مانند تأويل[5] و تعريض[6] به معناى توريه به كار رفته اند.
واژه توريه در قرآن كريم نيامده است؛ ولى در احاديث و منابع تفسيرى و ادبى آيات متعددى از قرآن مانند 76 ـ 78 انعام/6، 76 يوسف/12، 63 انبياء/21، 89 صافّات/37 از مصاديق توريه به شمار رفته اند. از اين آيات و مانند آن ها، كاربرد توريه را در سيره شمارى از پيامبران و اولياى الهى و نيز مشروعيت و حتى ضرورت توريه را در شرايط خاص مى توان استنباط كرد.

مفهوم و اقسام توريه:

توريه كه در منابع ادبى و علوم قرآنى ايهام، تخييل، مغالطه و توجيه نيز خوانده مى شود[7]، به تعبير منابع مذكور آن است كه لفظى كه داراى دو معناى دور و نزديك است (هر دو معنا حقيقى باشند يا يكى حقيقى و ديگرى مجازى) به كار برده شود و به اتكاى قرينه اى مخفى معناى دور از آن اراده شود، در حالى كه مخاطب گمان كند كه معناى نزديك مراد است.[8] شمارى از مؤلفان بر آن اند كه اين، معناى «توريه عرفى» است و در «توريه بديعى» هر دو معنا مراد جدّىِ گوينده به شمار مى روند و چه بسا هر دو در يك درجه از ظهور و خفا باشند.[9]
توريه را در منابع ادبى و علوم قرآنى بر گونه هاى مختلف دانسته و شمارى از آيات قرآن كريم را بيانگر مصداقى از توريه يا برخى از اقسام آن انگاشته اند. مهم ترين اقسام توريه عبارت اند از:

1. توريه مرشّحه:

و آن توريه اى است كه لفظ، قرينه اى سازگار با معناى نزديك دربرداشته باشد كه مراد متكلم نيست.[10] علماى بديع آيه 47 ذاريات/51: «والسَّماءَ بَنَينـها بِاَييدٍ» را مصداق اين نوع توريه شمرده اند، زيرا واژه «بَنَينـها» در آيه با معناى نزديك «اَيْدٍ» يعنى دستان سازگارى و تناسب دارد؛ ولى به سبب استحاله وجود دست براى خداوند متعالى، اين معنا قطعا مراد نيست و
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 9، صفحه 158
معناى دور يعنى قدرت مراد است[11]؛ همچنين برخى آيه 29 توبه/9 را بيانگر نمونه اى از توريه مرشحه دانسته اند: «حَتّى يُعطوا الجِزيَةَ عَن يَدٍ وهُم صـغِرون»؛ زيرا مراد از«يَدٍ» در آيه، ذلّت و خوارى است، هرچند واژه اعطاء(يُعطوا) با «يد» به معناى دست همخوانى دارد.[12] آياتى ديگر هم در پاره اى منابع[13] بيانگر برخى از مصاديق اين نوع توريه به شمار رفته اند؛ از جمله 42 يوسف/12: «اذكُرنى عِندَ رَبِّكَ فَاَنسـهُ الشَّيطـنُ ذِكرَ رَبِّهِ» ، 143 بقره/2: «وكَذلِكَ جَعَلنـكُم اُمَّةً وسَطـًا لِتَكونوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ ويَكونَ الرَّسولُ عَلَيكُم شَهيدًا» و 6 الرحمن/55:«والنَّجمُ والشَّجَرُ يَسجُدان».

2. توريه مجرّده:

و آن توريه اى است كه لفظ آن قرينه اى همخوان با معناى نزديك دربرنداشته باشد؛ مانند آيه 5 طه/20: «اَلرَّحمـنُ عَلَى العَرشِ استَوى» كه مراد از استواء در آن، استيلا يافتن است نه مستقر شدن و متضمن هيچ قرينه اى نيست كه هماهنگ با معناى نزديك (استقرار) باشد.[14] برخى مؤلفان[15] آيه 60 انعام/6 را نيز بيانگر مصداقى از اين نوع توريه دانسته اند.

3. توريه مبيَّنه:

و آن توريه اى است كه يكى از لوازم معناى دور در آن ذكر شود.[16]

4. توريه مهيّأه:

اين توريه تنها در صورتى واقع مى شود كه لفظ مورد نظر با لفظى ديگر، پيش از لفظ توريه يا پس از آن، همراه باشد.[17]
در برخى منابع، آياتِ متعددى بيانگر برخى از مصاديق توريه به شمار رفته اند، بدون اينكه به نوع توريه مطرح شده در اين آيات تصريح شده باشد.[18]

توريه و كذب:

مسئله مهم نسبت توريه با كذب، در منابع تفسيرى، حديثى و فقهى مورد توجه قرار گرفته است. به نظر مشهور، توريه ماهيتا با كذب متفاوت است و اصولاً مصداق دروغگويى* به شمار نمى رود، زيرا سخنى را مى توان كذب دانست كه مقصود متكلم از آن با واقعيت منطبق نباشد و توريه چنين نيست.[19] در حديث نبوىِ ياد شده در آغاز مقاله، توريه گشايشى براى پرهيز از كذب قرار داده شده است.[20] فقهاى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 9، صفحه 159
شيعه[21] و اهل سنت[22] با استناد به اين حديث و ادله ديگر توريه را تدبير براى خروج از كذب در موارد اضطرار به شمار آورده اند كه بر كذب نبودن توريه دلالت دارد؛ ولى برخى فقها با اين استدلال كه معيار صدق و كذب سخن، انطباق «مفهوم ظاهر» آن با واقعيت است نه انطباق «معناى مراد» با واقعيت و استدلال هاى ديگر، توريه را نوعى كذب دانسته اند.[23] شمارى ديگر در برخى فروض، توريه را مصداق كذب شمرده اند.[24] برخى از كسانى كه توريه را كذب ندانسته اند، بر آن اند كه مفسده كذب يعنى در جهل افكندنِ شنونده، در توريه نيز وجود دارد.[25] نظّام، صدقِ خبر را مطابقت آن و كذب خبر را مطابق نبودن آن با اعتقاد خبردهنده شمرده است.[26] جاحظ، صدق خبر را مطابقت آن با واقع و اعتقاد (هر دو) و كذب را مطابقت نداشتن آن با هر دو دانسته و موارد ديگر را نه صدق شمرده و نه كذب.[27] بنابر حديثى[28] منقول از امام صادق عليه السلام اصلاح ميان مردم نه صدق است و نه كذب، بلكه واسطه ميان آن دو است. در توضيح حديث گفته اند كه مراد از كذب، كذب به قصد اصلاح ميان مردم است كه نه تنها مذموم نيست، بلكه چه بسا واجب است و از اين رو، سزاوار است چنين سخنى كذب ناميده نشود.[29] برخى بر آن اند كه توريه ذاتا صدق به شمار مى رود؛ ولى توريه كننده نه صادق است نه كاذب.[30]
در روايتى[31] منسوب به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به سه مورد كذب در سيره حضرت ابراهيم عليه السلام اشاره شده كه دو مورد آن در قرآن كريم آمده است. (صافّات/37،89؛ انبياء/21، 63؛=> ادامه مقاله، توريه در سيره پيامبران الهى و صالحان)
به نظر بسيارى از فقها و مفسران شيعه و اهل سنت[32]، اين روايت را به ادله اى، از جمله نسبت دادن كذب به انبيا، كه با عصمت آنان سازگار نيست، نمى توان معتبر دانست. برخى از اهل سنت گفته اند كه مراد از كذب در روايت، توريه است نه كذب محض يا كذب حقيقى.[33] مفسران به همين دليل، اين تفسير مجاهد را از آيه 82
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 9، صفحه 160
سوره شعراء/26: «اَطمَعُ اَن يَغفِرَلى خَطيـٔتى يَومَ الدّين» كه مراد از واژه «خطيئه» دراين آيه سخنان كذب حضرت ابراهيم عليه السلام در آيات مذكور است، مردود شمرده اند.[34] فقهايى[35] كه به گونه مطلق كذب را جايز ندانسته اند، موارد تجويز كذب در احاديث (از جمله جواز كذب در جنگ) را بر توريه حمل كرده و مراد احاديث مزبور را كذب واقعى و صريح نشمرده اند، هرچند به نظر مشهور، كذب در اين موارد اضطرارى جايز ولى توريه سزاوارتر است.[36]

توريه در سيره پيامبران الهى و صالحان:

برپايه برخى احاديث، گاه به اقتضاى مصالح مهمى پيامبران و اولياى الهى درباره برخى امور به روش توريه رفتار مى كردند[37]؛ همچنين كاربرد توريه از سوى برخى صالحان، مانند مؤمن آل فرعون، در منابع تفسيرى و حديثى گزارش شده است.[38] در شمارى از آيات قرآن سخنانى از زبان پيامبران عليهم السلام نقل شده كه به نظر غالب مفسران مصداق توريه است؛ ولى برخى مفسران[39] بدين استناد كه سخن گفتن به روش توريه موجب سلب اعتماد مردم از پيامبران مى شود، اين كار را بر آنان روا نشمرده اند. بسيارى از مفسران نيز توريه را تنها در امر تبليغ دين و رسالت بر انبيا عليهم السلام ناروا دانسته و به وقوع آن در سيره پيامبران به حكم ضرورت قائل اند.[40]
شمارى از مهم ترين مصاديق توريه پيامران و اولياى الهى به استناد آيات قرآن عبارت اند از:

1. توريه ابراهيم عليه السلام :

در منابع تفسيرى دو آيه مصداق توريه حضرت ابراهيم عليه السلام به شمار رفته است:
أ. آيات 88 ـ 89 صافّات/37 كه بنابر مفاد آن ها، آن حضرت پس از نگريستن به ستارگان گفت كه من بيمارم: «فَنَظَرَ نَظرَةً فِى النُّجوم * فَقالَ اِنّى سَقيم». در تفسير اين دو آيه وجوهى گفته اند كه بيشتر آن ها مصداق توريه به شمار مى روند: يك. وى با ديدن ستارگان پى برد كه در آينده بيمار خواهد شد.[41] دو. مراد از بيمارى، مرض منجر به مرگ است.[42] سه. مراد، قابليت و استعداد بيمار شدن است كه در همه انسان ها وجود دارد.[43] چهار. منظور آن حضرت، بيمارىِ روحى ناشى از كفر مردم[44] يا تأثير نداشتن حجّتِ او بر قلوب
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 9، صفحه 161
آنان[45] بوده است. پنج. به نظر برخى، مراد از سقم، حالت شك و تزلزل در مسير تحصيل يقين و ايمان است. كه البته اين ديدگاه مردود شمرده شده است.[46] شش. با ديدن نجوم و پى بردن به مصائب امام حسين عليه السلام قلب او شكسته شد.[47] هفت. وى واقعا بيمار بوده است.[48] به نظر برخى مفسران مراد ابراهيم عليه السلام از بيمارى، طاعون بوده كه مردم آن عصر بسيار از آن وحشت داشتند.[49]
ب. آيه 63 انبياء/21 كه مفاد آن، خطاب آن حضرت است به بت پرستان در اين باره كه شكستن بت ها كار بت بزرگ بوده و اگر آنان سخن مى گويند، از آن ها بپرسيد: «بَل فَعَلَهُ كَبيرُهُم هـذا فَسـٔلوهُم اِن كانوا يَنطِقون». مفسران درباره مراد حضرت ابراهيم عليه السلام از اين سخن آراى گوناگونى دارند و برخى آن را بر توريه حمل كرده اند؛ از جمله: يك. مراد، زمينه سازى براى موضع گيرى منفى در برابر بت پرستى[50] و به تعبير برخى[51]، تحميل شكست بر بت پرستان در مقام احتجاج و استدلال همراه با استهزاى آنان بوده است. دو. مراد آن حضرت اين بوده كه اگر اين بت ها سخن مى گويند، شكستن آن ها كار بت بزرگ بوده است؛ به بيان ديگر، آن حضرت سخن خود را بر شرطى محال تعليق كرده تا بطلان مدعاى بت پرستان را ثابت كند.[52] شمارى از احاديث مؤيد اين ديدگاه اند.[53] سه. اين سخن، حكايت رويه و مذهب بت پرستان است نه نظر شخصى خود ابراهيم عليه السلام .[54] چهار. به نظر كسائى بايد بر كلمه «فَعَلَهُ» وقف كرد و «كَبيرُهُم» را ابتداى جمله بعدى به شمار آورد؛ يعنى اين كار را فاعل آن انجام داده و بزرگِ بتان اين است.[55] پنج. آن حضرت بر اثر خشم وناراحتى ازپرستش بت بزرگ از جانب بت پرستان، اقدام به شكستن بت ها كرده و از اين رو، اين كار را به سببِ اصلى يعنى بت بزرگ اسناد داده است.[56] شش. بايد بر كلمه«كَبيرُهُم» وقف كرد و ابراهيم عليه السلام از اين واژه نفس خود را اراده كرده، زيرا انسان از هر بتى بزرگ تر است[57]؛ همچنين برخى از مفسران، خدا
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 9، صفحه 162
دانستن ماه و ستاره و خورشيد از سوى ابراهيم عليه السلام در آيات 76 ـ 78 انعام/6 را مصداق توريه دانسته اند كه در جهت آگاه كردن مردم به مخلوق بودن آن ها ارائه شده است[58]؛ اما در مقابل، برخى از مفسران اهل سنت برآن اند كه اين سخنان بر وجه حقيقت بيان شده و مربوط به دوران پيش از بلوغ آن حضرت بوده كه در پى يافتن حق بوده است.[59]

2. توريه يوسف عليه السلام و برادران او:

از جمله مصاديق توريه در منابع تفسيرى و حديثى، نسبت دادن سرقت به برادران حضرت يوسف عليه السلام از جانب منادى در آيه 70 يوسف/12 است: «... جَعَلَ السِّقايَةَ فى رَحلِ اَخيهِ ثُمَّ اَذَّنَ مُؤَذِّنٌ اَيَّتُهَا العيرُ اِنَّكُم لَسـرِقون». برخى مفسران بر آن اند كه مراد از سرقت مذكور در آيه، دزديدن حضرت يوسف از پدرش توسط برادران اوست.[60] شمارى ديگر آن را بر استفهام حمل كرده اند.[61] برخى ديگر گفته اند كه مأموران بدون دستور حضرت يوسف و در حالى كه از قرار داشتنِ ظرف پادشاه در بار بنيامين آگاه نبودند، اين سخن را بر زبان راندند.[62] هرچند از ظاهر آيه شريفه برمى آيد كه اين سخن گفته منادى بوده، از آن رو كه ظاهرا وى به فرمان يوسف عليه السلام اين كار را انجام داده، در شمارى از احاديث اين سخن توريه حضرت يوسف عليه السلام به شمار رفته و به وى اسناد داده شده است[63]؛ همچنين برخى مفسران مفاد آيه 88 يوسف/12 را نوعى توريه از جانب برادران يوسف در برابر او دانسته اند: «اِنَّ اللّهَ يَجزِى المُتَصَدِّقين» ، زيرا آنان كه وى را مؤمن نمى دانستند به جاى آنكه بگويند خداوند به تو به سبب صدقه دادنت پاداش مى دهد، موضوع را با تعبيرى كلّى بيان كردند تا موهم اين باشد كه مرادشان شخص يوسف عليه السلام است.[64]

3. توريه موسى عليه السلام :

برخى مفسران آيه 73 كهف/18 را از مصاديق توريه حضرت موسى عليه السلام دانسته اند: «قالَ لاتُؤاخِذنى بِما نَسيتُ» . اين آيه خطابِ آن حضرت را به خضر عليه السلام دربردارد. برخى منابع[65] مفاد آيه را آن دانسته اند كه مرا به خاطر آنچه فراموش كردم (يعنى توصيه خضر عليه السلام به او مبنى بر پرهيز از پرسش درباره كارهاى وى) مؤاخذه مكن. شمارى از تفاسير مراد از نسيان را ترك كردن دانسته و گفته اند كه مراد موسى عليه السلام
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 9، صفحه 163
خوددارى از عمل كردن به تعهّد خودبه حضرت خضر بوده است[66]؛ ولى برخى مفسران بر اين عقيده اند كه آن حضرت توصيه خضر و تعهد خود را فراموش نكرده بود، بلكه از باب توريه خود را ناسى معرفى كرده است[67]؛ همچنين در پاره اى تفاسير اين گفته حضرت موسى عليه السلام به فرعون (درباره قتل شخص قبطى) كه در آيه 20 شعراء/26 نقل شده: «قالَ فَعَلتُها اِذًا واَنَا مِنَ الضّالّين» از مصاديق توريه آن حضرت به شمار رفته است. آنان مراد از «ضال» را در اين آيه، راه گم كرده يا غافل از فرجام كار دانسته اند نه گمراه از طريق حق.[68]

4. توريه مؤمن آل فرعون:

از جمله مصاديق توريه صالحان در قرآن، توريه حزقيل، مؤمن آل فرعون است. برپايه برخى احاديث، آيه 45 غافر/40 به ماجرايى اشاره كرده كه ميان مؤمن آل فرعون و فرعون رخ داد و اين ماجرا آن بود كه فرعون بر اثر سعايت برخى از اطرافيانش درصدد برآمد از عقايد و افكار او آگاه شود و وى با توريه جان خود را نجات داد و فرعون سعايت كنندگان را مجازات كرد[69]:«فَوَقـهُ اللّهُ سَيِّـٔتِ ما مَكَروا وحاقَ بِـٔلِ فِرعَونَ سوءُ العَذاب».

5. توريه در سيره پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله :

در منابع سيره و تاريخ مواردى از كاربرد توريه در سيره پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده است[70]؛ همچنين گفته اند كه آن حضرت هنگامى كه آهنگ سفر يا جهاد داشت، با توريه قصد خود را پنهان مى كرد تا دشمنان از آن آگاه نشوند.[71] آن حضرت سوگند سُويد بن حنظله را مبنى بر آنكه وائل بن حجر برادر اوست، با حمل كردن سخن او بر توريه تأييد فرمود.[72]
از صحابيان و تابعين نيز موارد متعددى از توريه گزارش شده است.[73] در سيره امامان شيعه عليهم السلام و پيروان آن ها نيز توريه كردن به عنوان يكى از راه هاى تقيه* در مورد اضطرار، شناخته و بر طبق آن رفتار مى شده است.[74] در احاديث منقول از امامان عليهم السلام تقيه و توريه مايه رحمت الهى بر شيعيان و موجب حفظ و سلامت مؤمنان از شر كافران و بدكاران خوانده شده است.[75] پس از آنكه
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 9، صفحه 164
عمار ياسر زير فشار مشركان مكه براى حفظ جان خود كلمه كفر را بر زبان راند، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله كار او را تأييد فرمود و آيه 106 نحل/16 نازل شد[76]: «اِلاّ مَن اُكرِهَ وقَلبُهُ مُطمـَئِنٌّ بِالايمـنِ...» ، بر اين اساس، بسيارى از فقها تلفظ به كفر را در فرض اكراه حرام و موجب ارتداد ندانسته اند[77]؛ ولى برخى مفسران و فقها اين آيه را بر توريه حمل كرده و بر آن اند كه در صورت اكراه بر كفر لازم است اكراه شونده توريه كند و لفظ كفر را با توريه بر زبان آورد.[78]

حكم فقهى توريه:

توريه ابتدايى يعنى توريه اى كه بدوا بدون آنكه ضرورتى، دروغ* گفتن يا سوگند دروغ را تجويز كرده باشد، در برخى منابع فقهى با شرايطى تجويز و به احاديث استناد شده است.[79] فقيهانى كه توريه يا برخى مصاديق آن را نوعى كذب به شمار آورده اند، آن را مانند كذب تنها به هنگام ضرورت جايز مى شمارند.[80] در صورتى كه شخص مضطر يا مكره براى دفع آزار و ستم ديگران از جان يا مال خود يا وابستگانش مجاز به ياد كردن سوگند دروغ باشد، فقها به استناد ادله فقهى به ويژه احاديث به جواز يا وجوب توريه قائل شده اند.[81]
از مهم ترين مستندات حديثى اين حكم فقهى، احاديثى اند كه به سه آيه 89 صافّات/37، 63 انبياء/21 و 70 يوسف/12 درباره توريه حضرت ابراهيم عليه السلام و حضرت يوسف عليه السلام استناد كرده اند.[82] سرخسى از جمله مستندات جواز توريه را آيه 235 بقره/2 دانسته كه درباره «تعريض به خواستگارى» (خواستگارى كردن با لفظ غير صريح) زنان در زمان عده است: «ولا جُناحَ عَلَيكُم فيما عَرَّضتُم بِهِ مِن خِطبَةِ النِّساءِ...»[83]؛ ولى به نظر ساير فقها[84]، موضوع مورد بحث آيه، «خواستگارى با كنايه و تعريض» است كه با توريه و معاريض تفاوت دارد. كياالهراسى نيز براى جواز توريه به آيه 76 يوسف/12 و نيز سيره پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در اقدام به توريه در برخى موارد استناد جسته است.[85]
مهم ترين شروط جواز توريه به موجب منابع فقهى عبارت اند از:
1. توريه موجب ضايع كردن حق ديگران و روا
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 9، صفحه 165
داشتن ستم بر آنان نشود[86]، بر اين اساس، توريه هر يك از دو طرف دعوا كه در واقع محق نباشد، جايز نيست و اگر ياد كننده سوگند ظالم باشد، سوگند برپايه نيت طرف ديگر دعوا (يعنى بر طبق معنايى كه او از لفظ سوگند اراده كرده نه معناى توريه اى) صورت مى گيرد و براى توريه كننده سودى دربرندارد.[87]
2. توريه مفسده نداشته و مشمول عنوان حرام نباشد؛ مثلاً در معاملاتى كه اظهار واقعيت واجب به شمار مى رود، مانند بيع مرابحه (بيعى كه در آن فروشنده قيمت خريد كالا و ميزان سود خود را به خريدار اعلام كند)، توريه حرام است.[88]
3. به نظر برخى فقها شرط جواز و به نظر برخى ديگر شرط وجوب آن، تحقق اضطرار به معناى عام خود است.[89] برخى صرفا وجود نياز و مصلحت را لازم شمرده[90] و شمارى ديگر[91] وجود اغراض خفيفى مانند تأديب و مزاح كردن را كافى شمرده اند.
شرايط ياد شده براى جواز توريه، از ديدگاه فقهى شرط وجوب توريه هم هست؛ ولى مهم ترين شرط وجوب توريه در موارد اضطرار يا اكراه بر كذب، توانايى مضطر يا مكره نسبت به توريه كردن است و در فرض ناتوانى او، توريه واجب نيست.[92] البته برخى فقها با استناد به احاديثى كه ذيل آيه 106 نحل/16 درباره عمار ياسر آمده، گفته اند كه در موارد اضطرار بر سوگند دروغ، حتى با توانايى ياد كننده سوگند بر توريه، توريه واجب نيست؛ با اين استدلال كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله توريه را بر او واجب ندانسته است.[93]

منابع

الاتقان، السيوطى (م. 911 ق.)، به كوشش سعيد المندوب، لبنان، دار الفكر، 1416 ق؛ الاحتجاج، ابومنصور الطبرسى (م. 520 ق.)، به كوشش سيد محمد باقر، دارالنعمان، 1386 ق؛ احكام القرآن، الجصاص (م. 370 ق.)، به كوشش عبدالسلام محمد، بيروت، دار الكتب العلمية، 1415 ق؛ احكام القرآن، كياالهراسى (م. 504 ق.)، بيروت، دار الكتب العلمية، 1422 ق؛ احياء علوم الدين، الغزالى (م. 505 ق.)، بيروت، دار الكتب العربى؛ اعلام الموقعين، ابن قيم الجوزية (م، 751 ق.)، به كوشش طه عبدالرئوف، بيروت، دارالجيل، 1973 م؛ انوار التنزيل، البيضاوى (م. 685 ق.)، به كوشش عبدالقادر، بيروت، دار الفكر، 1416 ق؛ انوار الفقاهه، المكارم الشيرازى، قم، هدف، 1415 ق؛
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 9، صفحه 166
الايضاح فى علوم البلاغه، الخطيب القزوينى (م. 739 ق.)، به كوشش محمد عبدالمنعم، بيروت، دار الكتب اللبنانى، 1395 ق؛ بحارالانوار، المجلسى (م. 1110 ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1403 ق؛ بدائع الصنائع، علاء الدين الكاشانى (م. 587 ق.)، پاكستان، المكتبة الحبيبية، 1409ق؛ بدايع الافكار، حبيب الله الرشتى (م.1312 ق.)، قم، آل البيت عليهم السلام لاحياء التراث؛ البرهان فى تفسير القرآن، البحرانى (م. 1107 ق.)، قم، البعثة، 1415 ق؛ تأويل الآيات الظاهره، سيدشرف الدين على الحسينى الاسترآبادى، (م.965ق.)، قم، مدرسة الامام المهدى(عج)،1407ق؛ تأويل مختلف الحديث، ابن قتيبة (م. 276 ق.)، به كوشش اسماعيل اسعردى، بيروت، دار الكتب العلميه؛ التبيان، الطوسى (م. 460 ق.)، به كوشش احمد حبيب العاملى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ ترتيب العين، خليل (م. 175 ق.)، به كوشش المخزومى و ديگران، دارالهجرة، 1409 ق؛ التسهيل لعلوم التنزيل، محمدبن احمد جزى الغرناطى (م. 741 ق.)، لبنان، دارالكتاب العربى، 1403 ق؛ تفسير التحرير والتنوير، ابن عاشور (م. 1393 ق.)، تونس، الدار التونسية، 1997 م؛ تفسير الصافى، الفيض الكاشانى (م. 1091 ق.)، بيروت، اعلمى، 1402 ق؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير (م. 774 ق.)، به كوشش مرعشلى، بيروت، دار المعرفة، 1409 ق؛ التفسير الكبير، الفخر الرازى (م. 606 ق.)، قم، دفتر تبليغات، 1413 ق؛ تفسير كنزالدقايق، المشهدى، (م. 1125 ق.)، به كوشش العراقى، قم، نشر اسلامى، 1407 ق؛ التفسير المنسوب الى الامام العسكرى عليه السلام ، به كوشش ابطحى، قم، مدرسه امام مهدى(عج)، 1409 ق؛ التفسير المنير، وهبة الزحيلى، بيروت، دار الفكر المعاصر، 1411 ق؛ تفسير نمونه، مكارم شيرازى و ديگران، تهران، دار الكتب الاسلامية، 1375 ش؛ تفسير نورالثقلين، العروسى الحويزى (م. 1112 ق.)، به كوشش رسولى محلاتى، اسماعيليان، 1373 ش؛ تقريرات الحدود والتعزيرات، تقرير بحث الگلپايگانى، (م. 1414 ق.)؛ تيسير الكريم الرحمان، عبدالرحمن بن ناصر السعدى (م. 1376 ق.)، به كوشش ابن عثيمين، بيروت، الرسالة، 1421 ق؛ جامع السعادات، محمد مهدى النراقى (م. 1209 ق.)، به كوشش كلانتر، بيروت، اعلمى، 1408 ق؛ الجامع لاحكام القرآن، القرطبى (م. 671 ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1405 ق؛ جامع المدارك، سيد احمد الخوانسارى (م. 1405 ق.)، به كوشش غفارى، تهران، مكتبة الصدوق، 1405 ق؛ جامع المقاصد، الكركى (م. 940 ق.)، قم، مؤسسه آل البيت عليهم السلام ، 1411 ق؛ جواهرالبلاغه، سيد احمد هاشمى، به كوشش صدقى محمد جميل، بيروت، دار الفكر، 1414 ق؛ خزانة الادب، عبدالقادر البغدادى (م. 1093 ق.)، به كوشش الطريفى واليعقوبى، بيروت، دار الكتب العلمية، 1998 م؛ الرافد فى علم الاصول، تقرير بحث السيستانى، السيد منير، قم، مكتب السيستانى، 1414 ق؛ زادالمسير، ابن الجوزى (م. 597 ق.)، به كوشش محمد عبدالرحمن، بيروت، دار الفكر، 1407 ق؛ زبدة البيان، المقدس الاردبيلى (م. 993 ق.)، به كوشش بهبودى، تهران، المكتبة المرتضويه؛ سنن ابى داود، السجستانى (م. 275 ق.)، به كوشش سعيد محمد اللحام، بيروت، دار الفكر، 1410 ق؛ السنن الكبرى، البيهقى (م. 458 ق.)، بيروت، دار الفكر؛ شرح اصول كافى، محمد صالح مازندرانى (م. 1081 ق.)؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد (م. 656 ق.)، به كوشش محمد ابوالفضل، دار احياء الكتب العربية، 1378 ق؛ صحيح البخارى، البخارى (م. 256 ق.)، بيروت، دار الفكر، 1401 ق؛ صحيح مسلم بشرح النووى، النووى (م. 676 ق.)، بيروت، دارالكتاب العربى، 1407 ق؛ فتح البارى، ابن حجر العسقلانى (م. 852 ق.)، بيروت، دارالمعرفه؛ فتح القدير، الشوكانى (م. 1250 ق.)، بيروت، دارالمعرفه؛ القاموس الجامع للمصطلحات الفقهيه، عبداللّه عيسى الغديرى، بيروت، دارالمحجة البيضاء، 1418 ق؛ القاموس المحيط، الفيروزآبادى (م. 817 ق.)، بيروت، دارالعلم؛ القضاء الاسلامى، الانصارى (م. 1281 ق.)، به كوشش ميرزا حسين قلى، المؤسسة الاسلامية، 1409 ق؛ قواعد الاحكام، العلامة الحلى (م. 726 ق.)، قم، النشر الاسلامى، 1413 ق؛ قوانين الاصول، ميرزا ابوالقاسم القمى (م. 1231 ق.)، سنگى؛ الكافى، الكلينى (م. 329 ق.)، به كوشش غفارى، تهران، دار الكتب الاسلامية، 1375 ش؛ مبانى حكومت اسلامى، جعفر
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 9، صفحه 167
سبحانى، ترجمه: الهامى، قم، مؤسسه سيدالشهداء، 1370 ش؛ الكشف والبيان، الثعلبى (م. 427 ق.)، به كوشش ابن عاشور، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1422 ق؛ لسان العرب، ابن منظور (م. 711 ق.)، قم، ادب الحوزة، 1405 ق؛ مجمع البحرين، الطريحى (م. 1085 ق.)، به كوشش احمد الحسينى، تهران، فرهنگ اسلامى، 1408 ق؛ مجمع البيان، الطبرسى (م. 548 ق.)، بيروت، دار المعرفة، 1406 ق؛ المحررالوجيز، ابن عطية الاندلسى (م. 546 ق.)، به كوشش عبدالسلام، لبنان، دار الكتب العلمية، 1413 ق؛ مسالك الافهام الى تنقيح شرايع الاسلام، الشهيد الثانى (م. 965 ق.)، قم، معارف اسلامى، 1416 ق؛ مسند احمد، احمدبن حنبل (م. 241 ق.)، بيروت، دار صادر؛ مصباح الفقاهه، تقرير بحث الخوئى (م. 1413 ق.)، توحيدى، قم، مكتبة الداورى؛ المصباح المنير، الفيومى (م. 770 ق.)، قم، دارالهجرة، 1405 ق؛ المطول، التفتازانى (م. 791 ق.)، قم، مكتبة النجفى، 1407 ق؛ مغنى المحتاج، محمد الشربينى (م. 977 ق.)، بيروت، دار احياءالتراث العربى، 1377 ق؛ المغنى والشرح الكبير، عبدالله بن قدامة (م. 620 ق.) و عبدالرحمن بن قدامة (م. 682 ق.)، بيروت، دار الكتب العلميه؛ المقنعه، المفيد (م 413 ق.)، قم، نشر اسلامى، 1410 ق؛ المكاسب، الانصارى (م. 1281 ق.)، به كوشش لجنة التحقيق، المؤتمر العالمى، 1420 ق؛ المكاسب المحرمه، امام خمينى قدس سره، قم، اسماعيليان، 1410 ق؛ الموسوعة الفقهيه، كويت، وزارة الاوقاف والشئون الاسلامية، 1410 ق؛ الميزان، الطباطبايى (م. 1402 ق.)، بيروت، اعلمى، 1393 ق؛ النكت والعيون، الماوردى (م. 450 ق.)، بيروت، دار الكتب العلمية، 1412 ق؛ النهايه، الطوسى (م. 460 ق.)، به كوشش آغا بزرگ تهرانى، بيروت، دارالكتاب العربى، 1400 ق؛ نيل الاوطار، الشوكانى (م. 1255 ق.)، بيروت، دارالجيل، 1973 م؛ واقع التقية عند المذاهب، نامرهاشم حبيب العميدى؛ وقاية الاذهان، محمد رضا النجفى الاصفهانى (م. 1362 ق.)، قم، آل البيت عليهم السلام لاحياء التراث، 1413 ق.
سيد رضا هاشمى



[1]. العين، ج 8، ص301؛ لسان العرب، ج15، ص389 - 390؛ القاموس المحيط، ج 4، ص 399، «ورى».
[2]. مجمع البحرين، ج 4، ص 493؛ المصباح المنير، «ورى»؛ الاتقان، ج 2، ص 226.
[3]. الموسوعة الفقهيه، ج 12، ص 248؛ القاموس الجامع، ص 93.
[4]. فتح البارى، ج 10، ص 490؛ السنن الكبرى، ج 10، ص 199.
[5]. قواعدالاحكام، ج 3، ص 282؛ المغنى، ج 11، ص 242.
[6]. اعلام الموقعين، ج 3، ص 235.
[7]. الايضاح فى علوم البلاغه، ج 2، ص 499؛ الاتقان، ج 2، ص 226 - 228؛ البرهان فى علوم القرآن، ج 3، ص 445 - 447.
[8]. المطول، ص 425؛ جواهرالبلاغه، ص 310 - 311.
[9]. وقاية الاذهان، ص 88 - 90؛ الرافد فى علم الاصول، ص 2322.
[10]. خزانة الادب، ج 2، ص 245؛ جواهرالبلاغه، ص 310.
[11]. خزانة الادب، ج 2، ص 245، المطول، ص 425؛ الاتقان، ج 2، ص 226.
[12]. جواهرالبلاغه، ص 311.
[13]. الاتقان، ج 2، ص 226 - 227؛ البرهان فى علوم القرآن، ج 3، ص 445 - 446.
[14]. خزانة الادب، ج 2، ص 243 - 244؛ الاتقان، ج 2، ص 226.
[15]. جواهرالبلاغه، ص 310.
[16]. همان؛ خزانة الادب، ج 2، ص 246.
[17]. جواهرالبلاغه، ص 310؛ خزانه الادب، ج 2، ص 247.
[18]. ر. ك: البرهان فى علوم القرآن، ج 3، ص 445 - 446؛ الاتقان، ج 2، ص 226 - 227.
[19]. المكاسب، ج 2، ص 16 - 18؛ مصباح الفقاهه، ج 1، ص 395 - 398.
[20]. فتح البارى، ج 10، ص 490؛ السنن الكبرى، ج 10، ص 199.
[21]. المقنعه، ص 556 - 557؛ جامع المقاصد، ج 6، ص 38.
[22]. مغنى المحتاج، ج 4، ص 321؛ نيل الاوطار، ج 9، ص 110 - 111.
[23]. قوانين الاصول، ج 1، ص 419؛ بدايع الافكار، ص 262؛ كتب و رسائل و فتاوى ابن تيميه فى الفقه، ج 28، ص 223.
[24]. جواهر الكلام، ج 11، ص 389؛ انوار الفقاهه، ص 407 - 408.
[25]. اعلام الموقعين، ج 3، ص 236.
[26]. المطول، ص 39.
[27]. ر. ك: مصباح الفقاهه، ج 1، ص 397.
[28]. الكافى، ج 2، ص 341.
[29]. شرح اصول الكافى، ج 9، ص 402 - 403.
[30]. شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 175.
[31]. مسند احمد، ج 2، ص 403 - 404؛ صحيح البخارى، ج 4، ص 112، ج 6، ص 121.
[32]. التبيان، ج 7، ص 260؛ التفسير الكبير، ج 22، ص 185 - 186؛ مصباح الفقاهه، ج 1، ص 399 - 400.
[33]. المبسوط، ج 30، ص 211؛ تفسير ابن كثير، ج 4، ص 15؛ فتح البارى، ج 6، ص 277 - 278.
[34]. تفسير بيضاوى، ج 4، ص 243؛ فتح القدير، ج 4، ص 105.
[35]. صحيح مسلم، ج 16، ص 158؛ فتح البارى، ج 5، ص 220؛ نيل الاوطار، ج 8، ص 84.
[36]. نيل الاوطار، ج 8، ص 84 - 85.
[37]. بحارالانوار، ج 2، ص 209؛ ج 26، ص 237؛ ج 52، ص 120.
[38]. تفسير منسوب به امام عسكرى عليه السلام ، ص 356 - 357.
[39]. الميزان، ج 7، ص 228؛ ج 17، ص 149.
[40]. مجمع البيان، ج 7، ص 86؛ نمونه، ج 19، ص 97.
[41]. مجمع البيان، ج 8، ص 702؛ تفسير قرطبى، ج 15، ص 92 - 93؛ زادالمسير، ج 6، ص 300.
[42]. مجمع البيان، ج 8، ص 702 - 703؛ المنير، ج 23، ص 115.
[43]. شرح اصول الكافى، ج 12، ص 25.
[44]. مجمع البيان، ج 8، ص 702؛ تفسير ابن كثير، ج 4، ص 15؛ زادالمسير، ج 6، ص 300 - 301.
[45]. شرح اصول الكافى، ج 12، ص 25.
[46]. مجمع البيان، ج 8، ص 702.
[47]. شرح اصول الكافى، ج 12، ص 25.
[48]. همان؛ زادالمسير، ج 6، ص 300؛ نمونه، ج 19، ص 91 - 92.
[49]. تفسير ابن كثير، ج 4، ص 15؛ تفسير قرطبى، ج 15، ص 93.
[50]. فتح البارى، ج 6، ص 278؛ التفسير الكبير، ج 22، ص185-186؛ شرح اصول الكافى، ج 9، ص 404.
[51]. بحارالانوار، ج 69، ص 239.
[52]. التفسير الكبير، ج 22، ص 185؛ شرح اصول الكافى، ج 9، ص 404 - 405؛ مصباح الفقاهه، ج 1، ص 614 - 615.
[53]. بحارالانوار، ج 69، ص 240.
[54]. الكشاف، ج 3، ص 124؛ التفسيرالكبير، ج 22، ص 185؛ بحارالانوار، ج 69، ص 239.
[55]. التفسير الكبير، ج 22، ص 185؛ تفسير قرطبى، ج 11، ص 300 - 301؛ بحارالانوار، ج 69، ص 239 - 240.
[56]. الكشاف، ج 3، ص 124؛ فتح البارى، ج 6، ص 278؛ شرح اصول الكافى، ج 9، ص 404.
[57]. التفسير الكبير، ج 22، ص 185.
[58]. كنزالدقايق، ج 1، ص 125؛ التحرير والتنوير، ج 7، ص 319؛ تيسير الكريم الرحمن، ص 262.
[59]. التسهيل، ج 2، ص 14؛ تفسير ثعلبى، ج 4، ص 164؛ تفسير ماوردى، ج 2، ص 136.
[60]. التبيان، ج 6، ص 170؛ التفسير الكبير، ج 18، ص 179.
[61]. التبيان، ج 6، ص 170؛ تفسير قرطبى، ج 9، ص 231؛ بحارالانوار، ج 69، ص 241.
[62]. التبيان، ج 6، ص 170؛ بحارالانوار، ج 69، ص 241.
[63]. بحارالانوار، ج 69، ص 237 - 238، 241.
[64]. المحرر الوجيز، ج 3، ص 276؛ تفسير ثعلبى، ج 5، ص 252؛ تفسير قرطبى، ج 9، ص 254.
[65]. الكشاف، ج 2، ص 735؛ بحارالانوار، ج 13، ص 315 - 316.
[66]. الكشاف، ج2، ص735، مجمع البيان، ج6، ص747.
[67]. الكشاف، ج 2، ص 735؛ بحارالانوار، ج 13، ص 316.
[68]. الصافى، ج 4، ص 31 - 32؛ نمونه، ج 15، ص 203 - 204.
[69]. البرهان، ج 4، ص 761؛ نورالثقلين، ج 4، ص 522.
[70]. بحارالانوار، ج 20، ص 239؛ شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 132.
[71]. جامع السعادات، ج 2، ص 328؛ فتح البارى، ج 8، ص 117.
[72]. سنن ابى داود، ج 2، ص 92.
[73]. المبسوط، ج 30، ص 213؛ مغنى المحتاج، ج 4، ص 321.
[74]. الاحتجاج، ص 370 - 371؛ بحارالانوار، ج 31، ص 503 - 505، ج 97، ص 131.
[75]. تفسير منسوب به امام عسكرى عليه السلام ، ص 189؛ الاحتجاج، ص 440؛ بحارالانوار، ج 17، ص 328؛ ج 65، ص 33؛ ج 68، ص 15 - 16؛ ج 72، ص 404 - 407.
[76]. التبيان، ج 6، ص 428.
[77]. تقريرات الحدود والتعزيرات، ج 2، ص 78؛ ر. ك: واقع التقية عند المذاهب، ص 46 - 61.
[78]. التبيان، ج 8، ص 501؛ احكام القرآن، جصاص، ج 3، ص 249؛ تفسير قرطبى، ج 10، ص 187.
[79]. القضاء الاسلامى، ج 2، ص 14 - 16؛ المكاسب المحرمه، ج 2، ص 47 - 49.
[80]. مسالك الافهام، ج 9، ص 207؛ احياء علوم الدين، ج 9، ص 1599.
[81]. القضاء الاسلامى، ج 2، ص 16 - 18؛ مغنى المحتاج، ج 4، ص 321.
[82]. المكاسب المحرمه، ج 2، ص 19؛ تأويل مختلف الحديث، ص 38 - 39.
[83]. المبسوط، ج 30، ص 211 - 212.
[84]. بدائع الصنائع، ج 3، ص 204؛ زبدة البيان، ص 561.
[85]. احكام القرآن، كيا الهراسى، ج 3 - 4، ص 233 - 234.
[86]. مسالك الافهام، ج 9، ص 207؛ صحيح مسلم، ج 14، ص 124؛ فتح البارى، ج 10، ص 491؛ ج 3، ص 137.
[87]. القضاء الاسلامى، ج 2، ص 23؛ المغنى، ج 12، ص 242 - 244؛ جواهرالكلام، ج 32، ص 207 - 208.
[88]. القضاء الاسلامى، ج 2، ص 23؛ المبسوط، ج 13، ص 78.
[89]. احياء علوم الدين، ج 9، ص 1599؛ مسالك الافهام، ج 9، ص 207.
[90]. مسالك الافهام، ج 9، ص 207؛ اعلام الموقعين، ج 3، ص 236؛ جامع السعادات، ج 2، ص 328.
[91]. احياء علوم الدين، ج 9، ص 1599 - 1600؛ جامع السعادات، ج 2، ص 328.
[92]. النهايه، ص 559؛ مغنى المحتاج، ج 3، ص 88.
[93]. جامع المدارك، ج 5، ص 66؛ ج 6، ص 115.