اَصحاب رَسّ: مردمانى در شمار اقوام عذاب‌شده پيشين به سبب تكذيب و كشتن پيامبرشان

رسّ در لغت به معناى كندن چاه و قبر[1]، مدفون كردن مرده يا غير آن، چاه كهنه، چاه‌سنگ‌چين شده، معدن[2] و نيز استوار ساختن[3]، نشانه و اندك اثر بر جاى مانده هر چيز[4] آمده‌است.
قرآن دوبار در آيات 38 فرقان/25 و 12 ق/50 از اصحاب رسّ تنها به عنوان قومى كه در پى تكذيب پيامبر خويش با عذاب* الهى نابود شدند، ياد كرده است; اما هيچ گزارشى درباره هويّت، آيين، پيامبر، مكان و زمان زندگى و چگونگى نابودى آنان و نيز شرح كارهايى كه زمينه عذابشان شد، ارائه نكرده است. در سوره‌فرقان ضمن گزارش برخى از درخواستهاى نامعقول از سوى تكذيب‌كنندگان پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)(فرقان/25، 32) و در مقام تهديد آنان، از اصحاب‌رسّ در شمار اقوامى چون قوم نوح، عاد، ثمود و‌... ياد شده كه همگى به سبب تكذيب پيامبر خويش با عذاب الهى نابود شدند: «و قَومَ نوح لَمّا كَذَّبُوا الرُّسُلَ اَغرَقنـهُم‌... * و عادًا و‌ثَمودا و اَصحـبَ الرَّسِّ و قُرونـًا بَينَ ذلِكَ كَثيرا» (فرقان/25، 37‌ـ‌38) در سوره ق نيز در پى گزارش تكذيب* پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)و وعده رستاخيز از سوى كافران (ق/50، 2‌ـ‌3)، اصحاب‌رسّ با همين وصف ياد شده‌اند: «كَذَّبَت قَبلَهُم قَومُ نوح واَصحـبُ الرَّسِّ و ثَمود * و‌عادٌ و فِرعَونُ و اِخونُ لوط * و اَصحـبُ الاَيكَةِ و قَومُ تُبَّع كُلٌّ كَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ وعيد» (ق/50، 12‌ـ‌14) برخى صاحب‌نظران با استناد به‌ترتيب ذكر اصحاب رسّ در آيه 38 فرقان / 25 و توجيه ترتيب آن در آيه 12 ق/50، بر اين باورند كه[5] اصحاب رسّ در دوره تاريخى نزديك به زمان قوم‌عاد و ثمود مى‌زيسته‌اند.[6] پاره‌اى گزارشهاى تاريخى نيز كه هر سه قوم را جزو طبقه اعراب «بائده» (منقرض شده) نشان مى‌دهد[7]، مؤيّد آن است.
مفسرّان به سبب نبود گزارش تفصيلى قرآن و براساس برخى معانىِ لغوىِ «رسّ»، پاره‌اى احاديث[8] و روايتهاى تاريخى[9] ديدگاههاى متفاوتى را درباره هويّت، آيين، پيامبر، محل و زمان زندگى، زمينه ها و چگونگى هلاكت اصحاب‌رسّ ارائه كرده‌اند[10] كه گاهى آميخته به افسانه و داستان‌پردازى است.[11] بيشتر گزارشها هر چند با جزئياتى متفاوت و غالباً متداخل، براساس معناى چاه براى رسّ و محوريّت آن استوار است، با اين تفاوت كه شمار چشم‌گيرى از آنان، اصحاب رسّ را قومى ياد كرده‌اند كه به سبب افكندن پيامبر خويش در چاه، به اين نام موسوم شده‌اند. اغلب، نام آن پيامبر را «حنظلة‌بن‌صفوان» گفته‌اند.[12] مهم‌ترين روايتها از اين قرار است:
1. طوسى و طبرسى به نقل از عكرمه و با ردّ روايتهاى ديگر، از آنان فقط به عنوان قومى ياد‌كرده‌اند كه پيامبر خويش را در چاه افكندند.[13]
2. برخى چون كعب‌الاحبار، مُقاتل و سدّى، رسّ را چاهى در انطاكيه* و اصحاب رسّ را همان اصحاب ياسين دانسته‌اند كه حبيب نجّار را درون آن افكندند.[14] اين ديدگاه از سوى اغلب مفسّران ردّ[15] و حبيب نجار از مؤمنان به رسولان عيسى(عليه السلام)[16] (ر.ك: يس / 36، 13، 20، 27) و انطاكيه، شهرى در تركيه گزارش شده است كه اين با گزارشهاى تاريخى مبنى بر عرب بودن اصحاب رسّ سازگار‌نيست.[17]
3. ابن‌عبّاس و گروهى ديگر از مفسرانِ نخستين، رسّ را نام يكى از قراى ثمود* مى‌دانند.[18] ابن‌جبير، كلبى و خليل‌بن‌احمد آن را چاهى در آبادى «فَلْج» در يمامه، اصحاب رسّ را باقيمانده قوم ثمود و ساكن در حاشيه آن چاه كه در آيه 45 حجّ/22 با تعبير«بِئر مُعَطَّلَة» از آن ياد شده است و پيامبر آنان را «حنظلة‌بن‌صفوان» دانسته‌اند. آنان گرفتار پرنده‌اى بودند كه گاهى كودكان خردسال را مى‌ربود و چون با دعاى پيامبر خويش از دست آن رهايى يافتند به جاى ايمان، به تكذيب و قتل وى پرداختند.[19] با توجه به ياد كرد قوم ثمود و اصحاب رسّ به‌صورت دو گروه جداگانه در هر دو آيه (فرقان/25، 38; ق/50، 12) و نيز ذكر «رسّ يمامه» به عنوان محلى غير از ديار مانده قوم ثمود[20] در پاره‌اى منابع اسلامى، اين ديدگاه جاى تأمل دارد.
4. برخى آنان را همان اصحاب اخدود دانسته‌اند[21] كه دست كم نظر به تفاوت سرانجام هريك با ديگرى در دنيا (فرقان/25، 39; بروج/85‌،10) آن دو نمى‌توانند يكى باشند.[22]
5. روايتى نبوى به نقل محمد‌بن‌كعب قُرظى، آنان را قوم حنظلة‌بن‌صفوان گزارش مى‌كند كه پس از تكذيب، وى را در چاهى افكنده و سنگ بزرگى بر دهانه آن نهادند. غلام سياه مؤمنى كه او را نخستين وارد شونده به بهشت دانسته‌اند، شبانه و مخفيانه براى وى آب و غذا مى‌برده است. پس از مدتى قوم او پشيمان شده و او را از چاه درآوردند و به وى ايمان آوردند. وى به سوى باقيمانده اندك قوم خود باز مى‌گردد.[23] اين حديث را مرسل و بيشتر ساخته و پرداخته خود راوى دانسته‌اند[24]، چنان كه سرنوشت اين قوم با اصحاب رسّ كه ظاهراً همگى نابود شده‌اند، چندان سازگار نيست.
6‌. در روايتى از على(عليه السلام) به نقل شيخ صدوق كه سند آن معتبر[25] و صحيح[26] خوانده شده آنها قومى پس از سليمان(عليه السلام)، ساكن در 12 شهر بسيار آباد با نامهاى 12 ماه ايرانى (فروردين و‌...)، واقع در كنار رود بسيار پرآبى به نام «رسّ» در مشرق زمين و پرستنده درخت صنوبرى به نام «شاه درخت» ياد مى‌شوند. پس از خشكيدن درخت در پى نفرين پيامبرى از نسل يهودا كه پس از سالها دعوت به توحيد با تكذيب و اصرار آنان بر بت‌پرستى روبه رو شد، آنان با تصور خشم درخت و با هدف خشنود ساختن آن، آب چشمه مقدس، واقع در پاى درخت به نام «دوشاب» را تخليه و با كندن گودالى در دل آن، پيامبر خويش را زنده زنده در آن دفن مى‌كنند، ازاين‌رو به وسيله باد سرخ و زمين گداخته نابود و به اصحاب رسّ موسوم مى‌شوند. رودخانه ياد شده نيز از آن پس «رسّ» نام مى‌گيرد.[27] نيامدن اين روايت در ديگر مجامع حديثى دست اول و معتبر شيعى و نيز تفسير التبيان طوسى و مجمع‌البيان طبرسى، به رغم گزارش كامل آن در برخى منابع تفسيرى[28] و داستانى[29] جاى بسى شگفتى است، چنان كه از عبارت الميزان، ردّ غير مستقيم آن برمى‌آيد.[30] برخى پژوهشگران با پيوند اين روايت به سرو ابرقو، اصحاب رسّ را ايرانى و ساكن ابرقو[31] و شمارى نيز بر اساس قراينى از جمله قرابت لفظى، رسّ را همان رود «ارس»، اصحاب رس را در آذربايجان و پيامبر آنان را احتمالاً زرتشت دانسته‌اند.[32] بخشى از خطبه 183 نهج‌البلاغه در مقام موعظه، اصحاب رسّ را در شمار فراعنه و عمالقه[33] و صاحبان شهرهاى متعدد ياد مى‌كند كه طعمه مرگ شده و از اين جهان رخت بربسته‌اند: «أين العمالقة و أبناء العمالقة؟! أين الفراعنة و أبناء الفراعنة؟! أين أصحاب مدائن الرّسّ الذين قتلوا النّبيّين و أطفؤوا سُنَن المرسلين و أحيوا سنن الجبّارين!». اين روايت را نيز برخى از شارحان نهج‌البلاغه با داستان شاه درخت پيوند داده و داستان مذكور را در شرح و تفصيل آن آورده‌اند[34]، درحالى‌كه فقره مزبور اشاره مستقيمى به آن ماجرا نداشته، تنها بيانگر اين است كه اصحاب رس افرادى نامدار با تمدنى قابل توجه، شهرهايى متعدد و پيشينه‌اى نسبتاً زياد در مبارزه با دعوت توحيدى انبيا، كشتن آنان و ترويج باورها و ارزشهاى شرك‌آلود و كفرآميز بوده‌اند و شهرهاى آنان گويا در كنار رودى يا جايى به نام رسّ قرار داشته است.
7. در روايتى از امام كاظم(عليه السلام)، اصحاب رسّ، مردمى صليب‌پرست[35] و به نقلى ديگر آتش‌پرست، ساحل‌نشين رود «رسّ» در مرز ارمنستان و آذربايجان معرفى شده‌اند كه 30 پيامبر را كشتند[36]; همچنين در پاره‌اى احاديث، زنان اصحاب رسّ، همجنس‌باز خوانده شده‌اند.[37]
8‌. برخى گزارشهاى تاريخى، اصحاب رسّ را ساكن «حضور» در يمن مى‌دانند كه پس از كشتن پيامبر خويش به دست بُخْتُ‌نُّصَّر كشته و اسير شدند. جواد على با ارائه مستنداتى اين را جزو اسرائيليات و برگرفته از گزارش تورات مى‌داند.[38]

منابع

ابرقو در رابطه با داستان اصحاب رس; انوارالتنزيل و اسرارالتأويل، بيضاوى; البداية و النهايه، ابن‌كثير; تاج‌العروس من جواهر القاموس; تاريخ مدينة دمشق; التبيان فى تفسير القرآن; التحقيق فى كلمات القرآن الكريم; ترتيب كتاب العين; تفسير القرآن العظيم، ابن‌كثير; ارشاد العقل السليم الى مزايا القرآن الكريم، ابى‌السعود; جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن; الجامع لاحكام القرآن، قرطبى; حياة‌القلوب تاريخ پيامبران; روض‌الجنان و روح‌الجنان; شرح نهج‌البلاغه، ابن‌ابى‌الحديد; شرح نهج‌البلاغه، عبده; علل‌الشرايع; عيون اخبار الرضا(عليه السلام); قاموس قرآن; القاموس‌المحيط; قصص الانبياء، ابن‌كثير; عرائس‌المجالس فى قصص‌الانبياء; الكافى; كشف الاسرار و عدة الابرار; لسان‌العرب; المحاسن; المحبر; معانى الاخبار; معجم البلدان; المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام; مفردات الفاظ القرآن; من لايحضره الفقيه; الميزان فى تفسير القرآن; نثر طوبى.
على اسدى، محمد حسن ناصحى

اَصحاب رَقيم: نام ديگر اصحاب كهف به‌سبب نگاشته شدن نام و سرگذشت آنان در يك لوح

فرهنگ نويسان عربى، رقيم را به معناى «مرقوم» و برگرفته از ريشه «ر‌ـ‌ق‌ـ‌م» دانسته و معانى «نوشته»[39]، «خط و نوشته برجسته»[40] و برخى نيز «دوات»[41] را براى آن گفته‌اند. شمارى از‌آنها، «رقم» را نقطه و اعراب گذارى كردن نوشته[42] و گروهى نيز نوشتن[43]معنا كرده‌اند; اما چنان كه برخى نيز در جمع ميان معانى گفته‌اند كاربردهاى گوناگون «رقم» و واژگان برگرفته از آن نشان مى‌دهد كه ريشه ياد شده، در اصل به معناى ايجاد نشانه در هر چيزى است كه متناسب با موارد كاربرد، معناى متفاوتى دارد; رَقَم الكتاب; يعنى كتاب را نوشت، رَقَمَ الشىء; يعنى آن چيز را با نشانه‌اى، متمايز كرد، رَقَمَ الكلمات; يعنى واژگان را نقطه و اعراب گذارى كرد.[44] در مقابل، پاره‌اى از قرآن پژوهان، «رقيم» را از واژگان دخيل مى‌دانند; از جمله آن را واژه‌اى رومى و به معناى «لوح»[45] و واژه‌اى سريانى و به احتمال، نام مكانى دانسته‌اند.[46]
واژه «رقيم» فقط يك بار در قرآن آمده است: «اَم حَسِبتَ اَنَّ اَصحـبَ الكَهفِ والرَّقيمِ كانوا مِن ءايـتِنا عَجَبـا». (كهف/18،9) هويّت اصحاب رقيم كه از آيات شگفت الهى خوانده شده‌اند و نيز وجه تسميه آنان به اين نام، اصلى‌ترين موضوع مورد چالش در ميان صاحب نظران است. منابع نخست تفسيرى شيعه[47] و سنى[48] نشان مى‌دهد كه در عصر نزول و سده‌هاى آغازين تاريخ اسلام، همه مفسّران، هماهنگ با سياق آيات، اصحاب كهف و رقيم را گروه واحدى مى‌دانسته‌اند و تنها موضوع مورد اختلاف آنان، معناى «رقيم» و وجه تسميه اصحاب كهف به آن بوده است; اين گروه معانى متفاوتى را براى رقيم گفته‌اند. بيشتر آنان با استناد به ريشه لغوى[49] و پاره‌اى از احاديث[50] و نيز احتمالا برخى منابع اهل كتاب، آن را به معناى كتيبه و لوحى دانسته‌اند كه نام و سرگذشت اصحاب كهف در آن نگاشته شده بود. سنگ يا مس بودن لوح، نويسندگان و محل نصب يا نگهدارى آن، مورد اختلاف اين گروه است. رقيم به عنوان نام قريه اصحاب كهف، كتاب دينى، درهمها و سگ آنان و همچنين وادى و كوهى كه غار در آن قرار داشت، ديدگاههاى ديگرى است كه از سوى اين مفسران ارائه شده است.[51] انگاره‌هاى ياد شده، گاه با پذيرش[52] يا نقد[53] مفسران متأخر رو به رو گشته و گاهى نيز بدون هيچ اظهار نظرى گزارش شده است.[54]
بنابراين ديدگاه كه مورد پذيرش مشهور مفسران متأخر از اهل سنت نيز بوده[55] عطف «الرقيم» بر «الكهف» عطف بيان[56] و براى متمايز‌كردن اصحاب كهف از ديگر گروههاى مشابه است.[57] البته در دوره‌هاى بعد گويا كشف اجسادى از مردگان در غارهايى چند و مشابهتها و تفاوتهاى آن با داستان اصحاب كهف[58] و نيز روايت مرفوعه‌اى از پيامبر(صلى الله عليه وآله)[59] زمينه چالش بر سر هويت اصحاب رقيم شد. در مقابل نظريه اوّل برخى، اصحاب رقيم را گروهى ديگر دانسته و داستان موسوم به «حديث غار» در روايت مرفوعه نعمان‌بن‌بشير از پيامبر(صلى الله عليه وآله)را سرگذشت آنان پنداشته‌اند.[60] براساس اين روايت، روزى سه نفر در بيابان و در پى بارش شديد باران به غارى پناه‌مى‌برند. دهانه غار بر اثر سقوط سنگى بزرگ از بالاى كوه، بسته شده و آنان در آنجا محبوس مى‌شوند. پس از استغاثه فراوان بر آن مى‌شوند كه هر يك به بيان كار نيكى از خود بپردازند، باشد كه خداوند از سر رحمت نجاتشان دهد، پس چنين مى‌كنند و دهانه غار گشوده مى‌شود.[61]اين انگاره از‌سوى صاحبان ديدگاه نخست رد شده است.[62] برخى از آنان با بيان وجه ارتباط سرگذشت اصحاب كهف با آيات پيش از آن، حديث غار را با‌سياق آيات مذكور ناسازگار دانسته و نيز معتقدند كه نام بردن از دو گروه جداگانه و پرداختن به سرگذشت يكى و وانهادن ديگرى از بلاغت دور‌است.[63] نكته مهم‌تر اينكه افزون بر گزارش متفاوت حديث غار در منابع گوناگون، در متن آن نامى از اصحاب رقيم نيامده است[64]، گويا برخى راويان، افراد ياد شده را كه همانند اصحاب كهف به غار پناهنده شده‌اند، بر اصحاب رقيم تطبيق كرده‌اند. هويّت و سرگذشت اصحاب رقيم و سبب اين نامگذارى در احاديث اسلامى و منابع مربوط به آن نيز بازتاب يافته است.[65] در پاره‌اى از روايات شيعى، اصحاب كهف و رقيم، گروه واحدى معرفى شده‌اند كه نام و سرگذشت آنان در لوحى از مس نگاشته شده بود. در اين روايات به جزئيات بيشترى درباره نام، زمان، مكان، سرگذشت و پادشاه عصر آنان پرداخته شده است.[66] (‌=>‌اصحاب‌كهف)

منابع

الاتقان فى علوم القرآن; ارشاد العقل السليم الى مزايا القرآن الكريم; انوار التنزيل و اسرار التأويل، بيضاوى; بحارالانوار; البرهان فى علوم‌القرآن; التبيان فى تفسير القرآن; التحقيق فى كلمات القرآن الكريم; ترتيب كتاب العين; تفسير الصافى; تفسير عبدالرزاق; تفسير‌العياشى; تفسير القمى; التفسير الكبير; تفسير نور الثقلين; جامع البيان عن تأويل آى القرآن; الجامع لاحكام القرآن، قرطبى; جمهرة اللغه; روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم; زاد المسير فى علم التفسير; الصحاح تاج‌اللغه و صحاح العربيه; صحيح البخارى; فتح البارى شرح صحيح البخارى; الفرقان فى تفسير القرآن; القاموس‌المحيط; لسان العرب; مجمع البحرين; مجمع الزوايد و منبع الفوائد; مجمع البيان فى تفسير القرآن; المحرر الوجيز; مسند احمد‌بن‌حنبل; المصباح المنير; معجم مقاييس اللغه; معانى القرآن، الفراء; مفردات الفاظ القرآن; الميزان فى تفسير القرآن; النهاية فى غريب الحديث و الاثر; واژه‌هاى دخيل در قرآن مجيد.
على اسدى، مرتضى اورعى

اَصحاب سَبت: گروهى از عذاب‌شدگان يهود بر اثر سرپيچى از فرمان خداوند درباره حرمت كار در روز شنبه

اين واژه به‌صورت صريح تنها يك بار در آيه 47 نساء/4 به‌كار رفته است; ولى در آيات 65‌ـ‌66 بقره/2; 154 نساء/4; 78 مائده/5; 163 اعراف/7 و 124 نحل/16 داستان اين قوم و سرانجام آنان بيان گرديده است.
واژه «سَبْت» كه در زبان عبرى «شبات» خوانده مى‌شود به معناى استراحت كردن، پايان كار، مرگ و يكى از روزهاى هفته، مى‌آيد.[67]وجه نامگذارى اين روز به «سبت» در نزد يهود، پايان يافتن خلقت آسمان*ها و زمين و موجودات ديگر در آن زمان يا تعطيلى كار در آن روز و استراحت يهود و پرداختن به عبادت خداوند است.[68]
«اصحاب سبت»ازقوم‌بنى‌اسرائيل بودند: «لُعِنَ الَّذينَ كَفَروا مِن بَنى اِسرءيلَ...» (مائده/5،78) و در شهرى ساحلى به‌نام «اَيله»[69] ميان «مصر» و «مدين» يا «مدين» يا «طبريه» يا «مقنا» (كه بين «مدين» و «عينونا» قرار داشته) زندگى مى‌كرده‌اند.[70] اين قوم در عصر پيامبرى حضرت داود(عليه السلام)بوده[71] و شمار آنان را 000/70 يا 000/12 نفر گفته‌اند.[72] گروهى از مورخان و مفسران نيز آنها را بخشى از قوم ثمود پنداشته‌اند كه بر اثر همجوارى با بنى‌اسرائيل به ديانت يهود گرويده‌اند.[73]
خداوند يهود* را به امساك <[خوددارى از كار] و تعظيم روز جمعه فرمان داد[74]; اما آنان در اين فرمان الهى اختلاف كرده، با اين باور كه روز شنبه به سبب پايان يافتن آفرينش آسمانها و زمين در آن روز بزرگ‌ترين روزهاست[75]، از پذيرفتن روزى جز شنبه سرباز زده، فرمان خداوند را ناديده گرفتند، از اين‌رو خداوند نيز كار را بر آنها سخت گرفت و كار كردن در آن روز از جمله صيد* ماهى كه با توجه به ساحلى بودن محل سكونتشان از كارهاى رايج و مهم آن قوم بود، بر آنها حرام گشت[76]: «اِنَّما جُعِلَ السَّبتُ عَلَى الَّذينَ اختَلَفوا فيهِ...» (نحل/16،124) يهوديان تا مدتى بر اين فرمان پايبند بوده، در روزهاى شنبه با تعطيل كردن كار به عبادت و استراحت مى‌پرداختند; ولى ماهيان چون روزهاى شنبه خود را در امان مى‌ديدند به‌صورت انبوه در كناره‌هاى دريا و روى آب نمايان مى‌شدند، به‌گونه‌اى كه سطح آب ديده نمى‌شد: «...‌تَأتيهِم حيتانُهُم يَومَ سَبتِهِم شُرَّعـًا‌...» (اعراف/7،163); ولى در روزهاى ديگر به زير آب رفته و جز شمار اندكى بر روى آب نمى‌آمدند: «...‌و يَومَ لايَسبِتونَ لاتَأتيهِم‌...» (اعراف/7،163) آنان مدتى اين وضع را تحمل‌كرده، مانند گذشتگان و پدرانشان از صيد ماهى در روز شنبه پرهيز مى‌كردند; ولى پس از آن نتوانستند بر تمايلات نفسانى خود چيره شوند و چون از يك سو نمى‌خواستند از فرمان الهى سرپيچى كرده، گرفتار كيفر شوند و از سوى ديگر حاضر نبودند از خيل ماهيان روز شنبه بى بهره باشند به حيله‌اى دست زدند كه ظاهر آن فرمانبرى و باطنش نافرمانى بود. آنان در كنار دريا حوضچه‌هايى حفر كرده و از طرف دريا جويهايى را به اين حوضچه‌ها كشيدند. روز شنبه هنگامى كه آب دريا بالا مى‌آمد به وسيله اين جويها ماهيان زيادى به سوى حوضچه‌ها هدايت مى‌شدند و هنگامى كه آب دريا پايين مى‌آمد در آن حوضچه‌ها گرفتار مى‌شدند و در روز يك شنبه آنها را صيد مى‌كردند.[77] برخى نيز گفته‌اند: آنها در شب شنبه تورهاى ماهيگيرى را مى‌گستراندند و چون روز شنبه ماهيان زيادى در تورها جمع مى‌شد روز يك شنبه تورها را جمع‌آورى مى‌كردند و از اين راه اموال فراوانى به‌دست مى‌آوردند.[78] در آغاز، اين كار با ترس و پنهانى صورت مى‌گرفت; ولى به تدريج در ميان آنان گسترش يافت و صورتى آشكار به خود گرفت; اما در برابر اين گروه كه با حيله به صيد ماهى مى‌پرداختند دو گروه ديگر وجود داشتند: گروهى كه نه به صيد ماهى مى‌پرداختند و نه صيادان را از اين كار نهى مى‌كردند و موعظه آنها را بى‌فايده دانسته، مى‌گفتند: آنان را به حال خود واگذاريد تا نابود، يا به عذاب الهى گرفتار شوند: «...لِمَ تَعِظونَ قَومـًا اَللّهُ مُهلِكُهُم اَو مُعَذِّبُهُم عَذابـًا شَديدًا...» (اعراف/7،164) گروه ديگر كسانى بودند كه به فرمانهاى پيامبرشان پايبند بوده و به اميد اينكه گناهكاران به سخنانشان گوش فرا داده از اين عمل دست بكشند به هدايت گمراهان پرداخته و آنان را از اين كار باز مى‌داشتند. اين گروه كه به گفته برخى حدود 000/10 نفر[79] بودند هنگامى كه ديدند سخنانشان در گناهكاران اثرى ندارد از آنان جدا شدند.[80]
به تصريح قرآن، گروهى كه در برابر اين منكر ساكت نشده و نهى* از منكر نمودند، نجات يافته، گرفتار عذاب نشدند: «...اَنجَينا الَّذينَ يَنهَونَ عَنِ السّوءِ...» (اعراف/7،165); اما درباره گروه دوم كه نهى از منكر را ترك كردند برخى از مفسران گفته‌اند كه آنها نيز نجات يافتند، زيرا آيه «...‌و‌اَخَذنَا الَّذينَ ظَـلَموا بِعَذاب بَـيس بِما‌كانوا يَفسُقون» (اعراف/7،165) آنان را دربرنمى‌گيرد، چون آنها مى‌دانستند سخنانشان در گناهكاران اثرى ندارد.[81] برخى ديگر مى‌گويند: آنان دچار عذاب شده، به‌صورت مورچه مسخ شدند[82] و آيه «...‌و‌اَخَذنَا الَّذينَ ظَـلَموا بِعَذاب بَـيس...» (اعراف/7،165) شامل آنها نيز مى‌شود، زيرا خداوند فقط نهى كنندگان از منكر را از نجات‌يافتگان خوانده است: «فَلَمّا نَسوا ما‌ذُكِّروا بِهِ اَنجَينا الَّذينَ يَنهَونَ عَنِ السّوءِ‌...». (اعراف/7،165) گروهى از مفسران نيز درباره آنان سكوت كرده، سرانجام آنان را نامعلوم دانسته‌اند.[83]
امّا گروهى كه ماهى صيد مى‌كردند به‌صورت ميمون مسخ* شدند: «فَلَمّا عَتَوا عَن ما نُهوا عَنهُ قُلنا لَهُم كونوا قِرَدَةً خـسِـين» (اعراف/7،166) آيه‌65 بقره/2 نيز تجاوزكارى اصحاب سبت و مسخ شدن آنان به ميمون را گزارش مى‌كند: «و‌لَقَد عَلِمتُمُ الَّذينَ اعتَدَوا مِنكُم فِى السَّبتِ فَقُلنا لَهُم كونوا قِرَدَةً خـسِـين» و طبق برخى روايات و گفته مفسران و مورخان بعد از سه[84] يا 7[85] روز باد و باران شديدى همه آنان را به درون دريا ريخت و هيچ فردى از آنان بر روى خشكى نماند[86]; همچنين بنابر نظر بيشتر مفسران از آيه «لُعِنَ الَّذينَ كَفَروا مِن بَنى اِسرءيلَ عَلى لِسانِ داوودَ و عيسَى ابنِ مَريَمَ ذلِكَ بِما عَصَوا و كانوا يَعتَدون» (مائده/5،78) برمى‌آيد كه قومى كه بر اثر نافرمانى از دستور خدا مورد لعن* حضرت داود قرار گرفتند همان اهل «اَيله»* بودند و به سبب بى‌اعتنايى به حرمت صيد ماهى در روز شنبه حضرت داود آنان را نفرين كرد و گفت: «خدايا آنها را لباس لعنت و عذاب بپوشان» و خداوند آنها را به‌صورت ميمون مسخ كرد.[87]
از ديگر آياتى كه مفسران آن را درباره گناه اصحاب سبت دانسته‌اند آيه «قُل هَل اُنَبِّئُكُم بِشَرّ مِن ذلِكَ مَثوبَةً عِندَ اللّهِ مَن لَعَنَهُ اللّهُ و غَضِبَ عَلَيهِ و جَعَلَ مِنهُمُ القِرَدَةَ و الخَنازيرَ و عَبَدَ الطّـغوتَ اُولـئِكَ شَرٌّ مَكانـًا و اَضَلُّ عَن سَواءِ السَّبيل» (مائده/5،60) است كه ضمير«مِنهُم» در آن به اصحاب سبت باز مى‌گردد. بر اثر گناهى كه مرتكب شده بودند خداوند جوانان آنها را به ميمون و پيرانشان را به خوك* مسخ كرد.[88]
برخى ديگر نيز گفته‌اند: كسانى‌كه به ميمون مسخ شدند اصحاب سبت و كسانى كه به خوك مسخ شدند كافرانى بودند كه پس از معجزه حضرت عيسى(عليه السلام) و نزول مائده آسمانى همچنان بر كفر خود اصرار ورزيدند.[89] شايان ذكر است كه «قرده» در قرآن فقط در سه آيه پيشگفته آمده و همه موارد مربوط به داستان اصحاب سبت است.

كيفيت مسخ اصحاب سبت:

مفسران درباره كيفيت مسخ اختلاف نظر دارند; بيشتر آنان در ذيل يكى از آياتى كه درباره اصحاب سبت آمده تصريح دارند كه مسخ آنها جسمانى بوده[90] و آنان به‌صورت ميمون و خوك درآمدند، به‌گونه‌اى كه مردم نيز آنان را با اين هيئت مشاهده كردند.[91] حتى برخى از مفسران گفته‌اند: مردان آنها به‌صورت ميمونهاى نرينه و زنانشان به ميمونهاى مادينه مسخ شدند.[92] صدرالمتألهين نيز با بيان استدلالى، بر اين باور است كه مسخ اين قوم مى‌تواند جسمانى باشد و دليلى بر استحاله آن نيست.[93] در برابر قول اول، گروهى با استناد به اينكه مسخ جسمانى مستلزم بازگشت موجود بالفعل به موجود بالقوه است گفته‌اند: مسخ نمى‌تواند جسمانى باشد، بلكه قلوبشان مسخ شد.[94]علامه طباطبايى ضمن پذيرش استحاله بازگشت موجود بالفعل به موجود بالقوه، مسخ را از مصاديق آن ندانسته و قول اول را‌مى‌پذيرد.[95]

عبرتهاى داستان اصحاب سبت:

بيان داستان اصحاب سبت درسى براى همگان است، گرچه تنها پرهيزكاران از اين درس بهره مى‌برند: «...‌* فَجَعَلنـها نَكـلاً لِما بَينَ يَدَيها و ما خَلفَها و مَوعِظَةً لِلمُتَّقين». (بقره/2،66) مفسران گفته‌اند: اين آيه خطاب به يهوديان زمان رسول‌اكرم(صلى الله عليه وآله)است و مراد از ذكر اين داستان مى‌تواند دو چيز باشد: 1.‌اظهار معجزه حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)، زيرا آن حضرت به رغم نخواندن كتاب و نوشته‌اى، از داستانهاى گذشتگان خبر داد.[96]
2. اندرز و هشدارى است به يهوديان زمانِ حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) كه ممكن است شما هم بر اثر تمرد از فرمانهاى خدا گرفتار چنين عذابى شويد. برخى نيز آن را براى اندرز و پند اقوام ديگر دانسته‌اند.[97] گروهى از مفسران نيز منظور از متقين در آيه «...‌و مَوعِظَةً لِلمُتَّقين» (بقره/2،66) را امت حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)دانسته‌اند[98]; همچنين از آيه «و لَقَد عَلِمتُمُ الَّذينَ اعتَدَوا...» (بقره/2،65) بر‌مى‌آيد كه داستان اين قوم در كتب مقدس پيشين نيز بيان شده است، زيرا مخاطب «عَلِمتُم» يهوديان هستند. در آيه «يـاَيُّهَا الَّذينَ اُوتوا الكِتـبَ ءامِنوا بِما نَزَّلنا مُصَدِّقـًا لِما مَعَكُم مِن قَبلِ اَن نَطمِسَ وُجوهـًا فَنَرُدَّها عَلى اَدبارِها اَو نَلعَنَهُم كَما لَعَنّا اَصحـبَ السَّبتِ...» (نساء/4،47) نيز اهل‌كتاب را از دچار شدن به عذاب اصحاب سبت برحذر داشته و آنها را نيز به اين‌گونه عذابها تهديد مى‌كند. از اين آيه نيز چنين برمى‌آيد كه اهل كتاب نيز از گناه و عذاب اين قوم آگاهى داشته‌اند كه خداوند به آنها يادآورى مى‌كند.
درس ديگرِ اين داستان اهميت «نهى از منكر» و سكوت نكردن در برابر پليديهاست، زيرا كسانى كه در برابر گناه صيادان سكوت نكردند از عذاب نجات يافتند: «...‌اَنجَينا الَّذينَ يَنهَونَ عَنِ السّوءِ...» (اعراف/7،165) و نيز برخى مفسران از اين داستان استفاده كرده‌اند كه اميد نداشتن به تأثير نهى ازمنكر مجوّز ترك اين واجب‌نمى‌شود[99]، زيرا نهى كنندگان از منكر، در پاسخ كسانى كه اين عمل را بى‌فايده مى‌دانستند و مى‌گفتند: «...‌لِمَ‌تَعِظونَ قَومـًا اَللّهُ مُهلِكُهُم اَو مُعَذِّبُهُم عَذابـًا شَديدًا‌...» (اعراف/7،164) گفتند: نهى از منكر ما براى اين است كه در برابر خدا عذرى داشته باشيم يا اينكه شايد هم نهى ما اثر‌كرده، آنها از اين عمل دست بكشند[100]: «...‌قالوا مَعذِرَةً اِلى رَبِّكُم و لَعَلَّهُم يَتَّقون» (اعراف/7،164)

منابع

اساس البلاغه; انوارالتنزيل و اسرار التأويل، بيضاوى; بحارالانوار; بحرالعلوم، سمرقندى; البحر المحيط فى التفسير; التبيان فى تفسير القرآن; التحقيق فى كلمات القرآن الكريم; تفسير القرآن العظيم، ابن‌كثير; تفسير القرآن الكريم، صدرالمتالهين; التفسير الكبير; تفسير كنز الدقائق و بحر الغرائب; تفسير نمونه; تفسير نور الثقلين; جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن; الجامع لاحكام القرآن، قرطبى; الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور; روض الجنان و روح‌الجنان; سعد السعود للنفوس; الصحاح تاج اللغة و صحاح العربيه; كتاب مقدس (عهدين); كشف الاسرار و عدة‌الابرار; الكشاف; لسان‌العرب; مجمع‌البيان فى تفسير القرآن; الميزان فى تفسير القرآن.
ابوالفضل روحى

اصحاب سعير => سعير

اصحاب سفينه => نوح(عليه السلام)




[1]. ترتيب العين، ص‌311; تاج‌العروس، ج‌8‌، ص‌306، «رسس».
[2]. لسان‌العرب، ج‌5، ص‌210; تاج العروس، ج‌8‌، ص‌306; القاموس المحيط، ج‌1، ص‌753، «رسّ».
[3]. ترتيب العين، ص‌310; التحقيق، ج‌4، ص‌109، «رس».
[4]. مفردات، ص‌352; لسان‌العرب، ج‌5، ص‌209، «رسس».
[5]. الميزان، ج‌15، ص‌218; التحقيق، ج‌4، ص‌110، «رس».
[6]‌. جامع‌البيان، مج‌11، ج‌19، ص‌19; نثر طوبى، ج‌1، ص‌305; التحقيق، ج‌4، ص‌110، «رس».
[7]. المفصل، ج‌1، ص‌294‌ـ‌353.
[8]. جامع‌البيان، مج‌11، ج‌19، ص‌20‌ـ‌21; عيون اخبارالرضا(عليه السلام)، ج‌1، ص‌418‌ـ‌426; بحارالانوار، ج‌14، ص‌148‌ـ‌158.
[9]. المحبر، ص‌6‌; تاريخ دمشق، ج‌1، ص‌12‌ـ‌13; البداية والنهايه،‌ج‌1، ص‌205.
[10]. جامع‌البيان، مج11، ج19، ص19‌ـ‌20; مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌266‌ـ‌267; روض‌الجنان، ج‌14، ص‌221‌ـ‌229.
[11]. روض‌الجنان، ج14، ص226‌ـ‌227; قصص‌الانبياء، ص‌230‌ـ‌232.
[12]. كشف‌الاسرار، ج‌7، ص‌33; مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌266; روض‌الجنان، ج‌14، ص‌221.
[13]. التبيان، ج‌7، ص‌490; مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌266‌ـ‌267.
[14]. جامع‌البيان، مج‌13، ج‌26، ص‌198; كشف‌الاسرار، ج‌7، ص‌32; مجمع‌البيان، ج‌9، ص‌215.
[15]. التبيان، ج‌7، ص‌490; مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌266; تفسير بيضاوى، ج‌3، ص‌227.
[16]. مجمع‌البيان، ج‌8‌، ص‌655‌; تفسير ابن‌كثير، ج‌3، ص‌575; تفسير قرطبى، ج‌15، ص‌12.
[17]. المفصل، ج‌1، ص‌347‌ـ‌348.
[18]. جامع‌البيان، مج‌11، ج‌19، ص‌19; تفسير ابن‌كثير، ج‌3، ص‌331.
[19]. عرائس المجالس، ص‌131; المحبر، ص‌131; مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌267.
[20]. معجم البلدان، ج‌3، ص‌43.
[21]. جامع‌البيان، مج‌11، ج‌19، ص‌20; تفسير بيضاوى، ج‌3، ص‌227; تفسير ابى‌السعود، ج‌5، ص‌218.
[22]. قصص الانبياء، ص‌230; التحقيق، ج‌4، ص‌111.
[23]‌. جامع‌البيان، مج‌11، ج‌19، ص‌20; روض‌الجنان، ج14، ص222ـ223; تفسير ابن‌كثير، ج3، ص331.
[24]. قصص الانبياء، ص‌232; البداية و النهايه، ج‌1، ص‌206.
[25]. حياة القلوب، ج‌2، ص‌1019.
[26]. التحقيق، ج‌4، ص‌112، «رس».
[27]. علل‌الشرايع، ج‌1، ص‌55‌ـ‌57; عيون اخبار الرضا(عليه السلام)، ج‌1، ص‌418‌ـ‌426; معانى الاخبار، ج‌1، ص‌109‌ـ‌110.
[28]. كشف‌الاسرار، ج‌7، ص‌33‌ـ‌35; روض‌الجنان، ج‌14، ص‌223‌ـ‌226.
[29]. عرائس المجالس، ص‌133‌ـ‌135.
[30]‌. الميزان، ج‌15، ص‌218.
[31]. داستان اصحاب رس، ص‌33.
[32]‌. شرح نهج‌البلاغه، عبده، ص‌391; التحقيق، ج‌4، ص112ـ113، «رس»; قاموس‌قرآن، ج3، ص88ـ89.
[33]. شرح نهج‌البلاغه، ابن‌ابى‌الحديد، ج‌10، ص‌280‌ـ‌281; المفصل، ج‌1، ص‌345‌ـ‌347.
[34]. شرح نهج‌البلاغه، عبده، ص‌391; قاموس قرآن، ج‌3، ص‌89‌.
[35]. بحارالانوار، ج‌14، ص‌153‌ـ‌154.
[36]. عرائس المجالس، ص‌132‌ـ‌133.
[37]. المحاسن، ج‌1، ص‌114; الكافى، ج‌7، ص‌202; من لايحضره الفقيه، ج‌4، ص‌43.
[38]. تاريخ دمشق، ج‌1، ص‌12; المفصل، ج‌1، ص‌347‌ـ‌352.
[39]. الصحاح، ج‌5، ص‌1936; النهايه، ج‌2، ص‌254، «رقم».
[40]. مفردات، ص‌362، «رقم».
[41]. جمهرة‌اللغه، ج‌2، ص‌790; لسان‌العرب، ج‌5، ص‌291، «رقم».
[42]. ترتيب العين، ص‌323; لسان‌العرب، ج‌5، ص‌291; القاموس‌المحيط، ج‌2، ص‌1469، «رقم».
[43]. القاموس‌المحيط، ج‌2، ص‌1469; مقاييس‌اللغه، ج‌2، ص‌425; الصحاح، ج‌5، ص‌1936، «رقم».
[44]. التحقيق، ج‌4، ص‌174; المصباح، ج‌1، ص‌236; القاموس‌المحيط، ج‌2، ص‌1469، «رقم».
[45]. الاتقان، ج‌1، ص‌293; البرهان فى علوم‌القرآن، ج‌1، ص‌384.
[46]. واژه‌هاى دخيل، ص‌224.
[47]. تفسير عياشى، ج‌2، ص‌322; تفسير قمى، ج‌2، ص‌31; التبيان، ج‌7، ص‌11.
[48]. تفسير عبدالرزاق، ج‌2، ص‌325; جامع البيان، مج‌9، ج‌15، ص247‌ـ‌248; معانى القرآن، ج2، ص134.
[49]. مجمع البحرين، ج‌2، ص‌725، «رقم»; الصافى، ج‌3، ص‌231; الميزان، ج‌13، ص‌245، 246.
[50]. تفسير العياشى، ج‌2، ص‌321; تفسير القمى، ج‌2، ص‌31; نورالثقلين، ج‌3، ص‌244، 246.
[51]. جامع‌البيان، مج‌9، ج‌15، ص‌247‌ـ‌249; التبيان، ج‌7، ص‌11; زادالمسير، ج‌5، ص‌107‌ـ‌108.
[52]. تفسير ابى‌السعود، ج‌5، ص206; تفسير بيضاوى، ج3، ص7‌ـ‌8; روح‌المعانى، مج9، ج15، ص303‌ـ‌304.
[53]. الفرقان، ج‌15، ص‌24‌ـ‌25.
[54]. التبيان،ج7،ص11; مجمع‌البيان، ج6، ص697ـ698; زادالمسير، ج‌5، ص‌108.
[55]. جامع البيان،مج‌9، ج‌15، ص‌248; التفسير الكبير، ج‌21، ص‌82; تفسير بيضاوى، ج‌3، ص‌7.
[56]. اضواء البيان فى تفسيرالقرآن، ج‌9، ص‌12.
[57]. المحررالوجيز، ج‌3، ص‌497; تفسير قرطبى، ج‌10، ص‌232; التحقيق، ج‌4، ص‌175.
[58]. المحرر الوجيز، ج‌10، ص‌367; تفسير قرطبى، ج‌10، ص‌232; التحقيق، ج‌4، ص‌173.
[59]. مسند احمد، ج‌5، ص‌343‌ـ‌344; صحيح البخارى، ج‌3، ص‌50; مجمع الزوائد، ج‌8، ص‌140‌ـ‌142.
[60]. تفسير قرطبى، ج‌10، ص‌232‌ـ‌233.
[61]. مسند احمد، ج‌5، ص‌343‌ـ‌344; صحيح البخارى، ج‌3، ص‌50; مجمع الزوائد، ج‌8، ص‌140‌ـ‌142.
[62]. تفسير بيضاوى، ج3، ص7‌ـ‌8; التفسير الكبير، ج‌21، ص‌82; الميزان، ج‌13، ص‌246، 281.
[63]. الميزان، ج‌13، ص‌246.
[64]. مسند احمد، ج‌5، ص‌343‌ـ‌344; صحيح البخارى، ج‌3، ص‌50; مجمع الزوائد، ج‌8، ص‌140‌ـ‌142.
[65]. مسند احمد، ج‌5، ص‌343‌ـ‌344; صحيح البخارى، ج‌3، ص‌50; ج‌5، ص‌273; بحارالانوار، ج‌14، ص‌408‌ـ‌422.
[66]. تفسير عياشى، ج2، ص321; تفسير قمى، ج2، ص31; بحارالانوار، ج‌14، ص‌426.
[67]. لسان‌العرب، ج‌6‌، ص‌141; الصحاح، ج‌1، ص‌250; اساس البلاغه، ص‌200، «سبت».
[68]. كتاب مقدس، پيدايش 2: 2‌ـ‌4; التحقيق، ج‌5، ص‌16، «سبت»; التبيان، ج‌1، ص‌290.
[69]. كشف‌الاسرار، ج‌1، ص‌223; مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌756; تفسير سمرقندى، ج‌1، ص‌126.
[70]. مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌756; بحارالانوار، ج‌14، ص‌60;الميزان، ج‌8‌، ص‌302.
[71]. تفسير بيضاوى، ج‌1، ص‌109.
[72]. كشف الاسرار، ج‌1، ص‌222; مجمع البيان، ج‌4، ص‌756.
[73]‌. الميزان، ج‌8‌، ص‌302.
[74]‌. نورالثقلين، ج‌1، ص‌87‌.
[75]. كتاب مقدس، خروج31: 12‌ـ‌18; تثنيه5: 12ـ16.
[76]. تفسير ابن‌كثير، ج‌1، ص‌110; تفسير بيضاوى، ج‌1، ص‌109; الميزان، ج‌11، ص‌370.
[77]. مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌756; تفسير قرطبى، ج‌7، ص‌94; نورالثقلين، ج‌1، ص‌86‌.
[78]. مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌756; تفسير ابن‌كثير، ج‌1، ص‌109; نمونه، ج‌6‌، ص‌423.
[79]. بحارالانوار، ج‌14، ص‌56.
[80]. تفسير بيضاوى، ج‌2، ص‌121; فى ظلال‌القرآن، ج‌3، ص‌1385; روض‌الجنان، ج‌1، ص‌323.
[81]. الكشاف، ج‌2، ص‌171; مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌758; الدرالمنثور، ج‌3، ص‌588‌.
[82]. كنزالدقائق، ج‌5، ص‌223; بحارالانوار، ج‌14، ص‌54; سعدالسعود، ص‌220.
[83]‌. مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌756; تفسير بغوى، ج‌2، ص‌175.
[84]. التبيان، ج1، ص‌290; روض‌الجنان، ج1، ص‌324; تفسير‌صدرالمتألهين ج‌3، ص‌468.
[85]‌. مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌759; البحرالمحيط، ج‌1، ص‌398.
[86]. مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌264.
[87]. همان، ج3، ص357; الميزان، ج‌6، ص‌82‌.
[88]. مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌333; تفسير ابن‌كثير، ج‌1، ص‌109.
[89]. كشف‌الاسرار، ج‌3، ص‌165; مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌333.
[90]. مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌759; تفسير صدرالمتالهين، ج‌3، ص‌472.
[91]. مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌759; سعد السعود، ص‌219.
[92]. الدرالمنثور، ج‌3، ص‌588.
[93]. تفسير صدرالمتالهين، ج‌3، ص‌472.
[94]‌. جامع‌البيان، مج‌1، ج‌1، ص‌472; البحر المحيط، ج‌1، ص‌397.
[95]. الميزان، ج‌1، ص‌206.
[96]. التفسير الكبير، ج‌3، ص‌110.
[97]. مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌265.
[98]. تفسير ابن‌كثير، ج‌1، ص‌111; البحرالمحيط، ج‌1، ص‌399; الدرالمنثور، ج‌1، ص‌185.
[99]. جامع البيان، مج‌6، ج‌9، ص‌124‌ـ‌125; التبيان، ج‌5، ص‌13.
[100]. جامع‌البيان، مج6، ج9، ص124ـ131; تفسيرقرطبى، ج‌7، ص‌195.