صاحبان في‏ء (تفسير سوره حشر)

پدیدآورعبد‌ الله جوادی آملی

نشریهپاسدار اسلام

تاریخ انتشار1388/01/27

منبع مقاله

share 2418 بازدید
صاحبان في‏ء (تفسير سوره حشر)

آية الله جوادي آملي

«و ما افاء الله علي رسوله‏منهم فما اوجفتم عليه من خيل و لا رکاب ولکن الله يسلط رسله علي من يشاء والله‏علي کل شي‏ء قدير ما افاء الله علي رسوله من اهل القري فلله و للرسول و لذي‏القربي واليتامي والمساکين وابن السبيل کي لايکون دوله بين الاغنياء منکم و ماآتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا واتقوا الله ان الله شديد العقاب; (1) وآن چه را خدا از آنان به رسم غنيمت عايد پيامبر خود گردانيد [شما براي تصاحب‏آن] اسب يا شتري بر آن نتاختيد، ولي خدا فرستادگانش را بر هر که بخواهد چيره‏مي‏گرداند و خدا بر هر کاري تواناست.
آن چه را خداوند از اهل اين آبادي‏ها به رسولش بازگرداند، از آن خدا و رسول وخويشاوندان او، و يتيمان و مستمندان و در راه ماندگان است، تا [اين اموال عظيم]در ميان ثروتمندان شما دست‏به دست نگردد! آن چه را رسول خدا براي شما آورده‏بگيريد [و اجرا کنيد]، و از آنچه نهي کرده خودداري نماييد; و از [مخالفت] خدابپرهيزيد که خداوند کيفرش شديد است!» همه آن چه که براي رسول خدا(ص) درمسائل حکومتي بوده مال ائمه بعدي هم هست و بعد براي جانشينان آنها است.
و شايد سر اين که لام در سه جا تکرار شده است و در موارد بعدي تکرار نشده هم‏اين باشد: «ما افاء الله علي رسوله من اهل القري فلله و للرسول و لذي القربي‏» اينها همه لام دارد اما بقيه که همه مصرف کننده‏اند به نام «واليتامي والمساکين‏وابن السبيل » هيچ کدام لام ندارد، چون اين‏ها مصرف کننده‏اند اما «الله و رسول‏الله و لذي القربي‏» زمامدار اين کارند يعني بايد در اختيار اينها قرار بگيرد،هم سهم خود را دريافت کنند هم سهام سه گانه واليتامي والمساکين وابن السبيل رابپردازند. در جاهايي هم که فرموده است: «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول‏» اين‏تکرار نشان مي‏دهد که رسول دو سمت دارد و از دو جنبه بايد او را اطاعت کرد: يکي‏پيام رساني «اقيموا الصلاه‏» سمت ديگر وي اين است که امام و رهبر مردم است. ازآن جهت که پيام خدا را مي‏رساند اطاعت او همان اطاعت‏خداست. نحوه ابلاغ هم اين‏گونه است که مي‏گويد: اي مردم خدا فرموده است: نماز بخوانيد اما از آن جهت که‏مي‏فرمايد من «اسامه بن زيد» را فرمانده لشکر کرده‏ام از بعد رهبري است، لذابراي رسول، غير از جنبه رسالت جنبه امامت و رهبري هم هست. همه آياتي که مسائل‏مالي را مطرح مي‏کند ناظر به جنبه رسالت رسول نيست‏بلکه ناظر به جنبه امامت ورهبري اوست.
بعضي از علماي اهل سنت مي‏گويند تعليق حکم بر وصف مشعر عليت است، اين مال چون‏مال رسول است وقتي او رحلت کرده است ديگر آن چه هم که به او تعلق مي‏گرفته ازبين مي‏رود. اين ديگر مثل في‏ء، خمس و امثال آن نيست. فقط آن چه که براي واليتامي‏والمساکين وابن‏السبيل مانده است، باقي است. منظور از ذي‏القربي هم سادات فقيرندچون ذي القربي به صورت واليتامي والمساکين وابن السبيل تشريع شده است. غافل ازاين که اين اوصاف مال رسول به ما انه رسول نيست; يعني مربوط به بعد رسالت‏پيامبر(ص) نيست‏بلکه مربوط به رهبري ايشان است.
رسول از آن جهت که رسول است پيام الهي را مي‏آورد، احکام نماز، روزه، حج وساير احکام الهي را ابلاغ مي‏کند، اما چند کار ديگر هم دارد که مربوط به رسالت‏ايشان نيست، مثل وضع مقررات، انجام کارهاي اجرايي، جنگ، صلح، تعيين فرمانده‏لشکر و مسوول امور مالي و فرهنگي و... . اين‏ها مربوط به جنبه رهبري رسول است.
پس رسول سه کار دارد: يکي اين که قوانين کلي را دريافت مي‏کند و به مردم ابلاغ‏مي‏کند; که مربوط به جنبه رسالت اوست. اين قوانين کلي حلالش تا قيامت‏حلال و حرامش‏تا قيامت‏حرام است. کار ديگر ايشان وضع مقررات است; مثلا مي‏گويد ما در اين چندسال با فلان گروه جنگي نداريم با فلان گروه صلحي داريم يا افراد را به سمت‏هاي‏مختلف نصب مي‏کند فرمانده لشکر مسوول امور مالي و... يا مال‏هايي را که به دستش‏آمده است تقسيم مي‏کند. در اين تقسيم‏هاست که مثلا مي‏بينيم روزي فقط به مهاجرمي‏دهد و به انصار اصلا چيزي نمي‏دهد. در همين کارهاي اجرايي پنج‏برخورد گوناگون‏در پنج قضيه از رسول اکرم(ص) نقل شده است; يعني در برخورد با يهوديان بني‏نضير،بني‏قريظه، بني‏قينقاع، خيبر و مشرکين مکه برخوردهاي متفاوتي از پيامبر ديده شد.
اينها کارهاي اجرايي است. کارهاي اجرايي و وضع مقررات، به رسالت آن حضرت ارتباطندارد به امامت و رهبري او، از آن جهت که زعيم مسلمين است مرتبط است. اين آيه‏انفال و خمس و في‏ء و آيه «خذ من اموالهم صدقه تطهرهم‏» همه اين‏ها به جنبه‏رهبري پيامبر(ص) برمي‏گردد; يعني اين که به مردم مي‏گويد:
«اقيموا الصلاه و آتوا الزکاه‏» از جنبه رسالت اوست، پيامبر(ص) اين قانون رااز خدا تلقي کرد و به مردم ابلاغ نمود، اما آن‏جا که اجرا مي‏کند «خذ من اموالهم‏صدقه تطهرهم‏» اين کار اجرايي است‏يا آن جا که عده‏اي را به عنوان والعاملين‏عليها (کارگزاران زکات) نصب مي‏کند، اين کار اجرايي است. گرفتن زکات و انبارکردن و توزيع آن، از کارهاي اجرايي است و مربوط به جنبه امامت اوست نه رسالت.
اين قطع شدني نيست اگر قطع شدني باشد معنايش آن است که قرآن و دين معاذ الله‏همان سواد علي بياض است که فقط تلاوتش مانده است و همه آن ادله‏اي که مي‏گويدبشر به قانون الهي نياز دارد رخت‏برمي‏بندد و چون آن ادله قوي است و اختصاص به‏زمان خاصي ندارد پس همه احکام الي يوم القيامه، باقي است. بشر حکم مي‏خواهد وحکم غير خدا هم حکم جاهليت است. پس تنها حکم خداست «افحکم الجاهليه يبغون ومن احسن من الله حکما لقوم يوقنون‏» (2)
پس آن چه که در بعضي از تفاسير اهل سنت‏آمده است که اين حکم، مخصوص رسول است و چون رسالت رسول رخت اگر گفتيم درست‏است که بشر قانون مي‏خواهد ولي اين گونه نياز تا سال 250 هجري است، از آن به بعدقوانين اجرايي نمي‏خواهد بلکه فقط به عبادات نياز دارد. معلوم مي‏شود آن دو قرن واندي هم باطل بوده است، چون اگر چيزي حکم عقلي شد براي هميشه است. مساله نبوت‏و امامت و نياز بشر به قانون، حکم نقلي نيست پس حکم عقلي است.
بربسته است‏با رحلت آن حضرت ديگر اين حکم نيست، نادرست است چون از تفاوت بين‏حکم رسالت و حکم امامت و رهبري، غفلت کرده‏اند.

جانشينان پيامبر(ص)

پشتوانه اين رسالت چيست؟ براي انبيا عليهم الصلاه و السلام يک مقام معنوي است که آن را به‏ولايت‏ياد مي‏کنند و يک مقام اجرايي، رسالت‏يک مقام اجرايي است‏يعني تبليغ کردن،حکم را بيان کردن و مانند آن. ارواح طيبه اين بزرگان تا قوي نشود و ولي حق نشود(ولي يعني قرب)، در تلو لطف حق قرار نگيرد و متقرب به الله نشود هرگز قدرت‏خبريابي ندارد. رسالت آخرين مرحله اين بزرگان است. بالاتر از رسالت، نبوت است وعميق‏تر از نبوت، ولايت است. ولايت‏يک امر قرار دادي نيست، وقتي روح ولي، قريب ونزديک ذات اقدس اله شد آن گاه گزارش‏ها را دريافت مي‏کند، اين پذيرش گزارش رانبوت مي‏گويند. پس نبوت، خبريابي است، وقتي اين خبرها را به مردم ابلاغ کرد رسالت‏است. پس رسالت، پايين‏ترين مساله است و نبوت مرحله وسطا است. عميق‏تر از همه‏ولايت است و اگر کسي بخواهد رسول بشود حتما بايد نبي باشد، ممکن است کسي نبي‏باشد ولي رسول نباشد، اما ممکن نيست کسي رسول باشد و نبوت را نگذرانده باشد.
لذا وقتي حضرت فرمود: «الا انه لا نبي بعدي‏» همان طوري که ختم نبوت را اعلام کرده است‏ختم رسالت را هم اعلام کرده است.
پشتوانه همه اين مقام‏هاي اجرايي آن مقام ملکوتي است که انسان وقتي به آن مقام‏رسيد مي‏شود ولي الله، از آن به بعد از نظر کارهاي اجرايي تقسيم مي‏شود اين که‏احيانا در زيارت شريفه جامعه کبير يا ساير زيارات هست که: نور شما و انوار شمايکي بود، طابت و طهرت، بعضها من بعض، شما يک نور بوديد. اين ها همه ناظر به‏مقام ولايت است. گرچه از نظر نبوت و رسالت ميانشان فرق است; فقط وجود مبارک رسول‏خدا(ص) رسول است آنها بايد اطاعت کنند ولي از آن جهت که يک نورند در آن جا هرچه را که حضرت مي‏شنود ديگران هم ممکن است‏بشنوند و هرچه را که حضرت مي‏بيندديگران هم ممکن است‏ببينند. جريان معروفي که در خطبه قاصعه هست اين را هم‏تاييد مي‏کند.
خطبه قاصعه مفصل‏ترين خطبه‏اي است که در نهج‏البلاغه آمده است. البته مي‏دانيد آن‏چه که در نهج‏البلاغه آمده عصاره‏اي از اين خطبه است مثل عهدنامه حضرت امير(س) به‏مالک اشتر، که آن هم عصاره اين عهدنامه است وگرنه در تحف‏العقول که قبل ازنهج‏البلاغه نوشته شده است مفصل‏تر از نهج البلاغه اين عهدنامه آمده است. علت اين‏اختصار هم آن است که مرحوم سيد رضي رضوان الله تعالي عليه فقط به جنبه‏هاي‏بسيار بليغ مطالب اميرمومنان(ع) نظر داشته است لذا فقط قسمت‏هاي برجسته خطبه‏ها ويا نامه‏ها را آورده است.
به هر جهت، حضرت در اين خطبه، در آن جا که فضايل خود را ذکر مي‏کند مي‏فرمايد:
من از دوران کودکي با رسول خدا(ص) همراه بودم، از همان دوران شيرخوارگي يک‏فرشته بسيار عظيمي پيامبر(ص) را تاييد مي‏کرد. «اعظم ملک من ملائکته يسلک به‏طريق المکارم و محاسن الاخلاق العالم ليله و نهاره‏» من با پيامبر بودم، پيامبرهم با اعظم ملک الهي بود که شبانه روز در تحت تدبير آن حضرت بود.
«و لقد کنت اتبعه اتباع الفصيل اثر امه يرفع لي في کل يوم من اخلاقه علما ويامرني بالاقتداء به و لقد کان يجاور في کل سنه بحراء». هر ساله پيامبر(ص) به‏کوه حرا مي‏رفت: «فاراه ولا يراه غيري‏» فقط من مي‏ديدم که او در کوه حراء هرساله معتکف مي‏شود. فقط من مي‏ديدم کسي مواظب آن حضرت نبود. «و لم يجمع بيت واحديومئذ في الاسلام غير رسول الله صلي الله عليه و آله و خديجه و اناثالثهما» تنها خانه‏اي که اعضايش مسلمان بودند همين ما سه نفر بوديم. آن گاه‏فرمود: «اري نور الوحي و الرساله و اشم ريح النبوه‏» من نور وحي و نور رسالت‏را مي‏ديدم و بوي نبوت را استشمام مي‏کردم. «و لقد سمعت رنه الشيطان‏» من ناله‏اي‏از شيطان شنيدم «حين نزل الوحي عليه‏» وقتي وحي نازل شد، من ناله شيطان راشنيدم. «فقلت‏يا رسول الله ما هذه الرنه‏» پرسيدم: اي پيامبر(ص) اين ناله چيست؟ «فقال هذا الشيطان قد ايئس من عبادته‏» فرمود: اين ناله ياس شيطان است، چون‏فهميد که ديگر در اين سرزمين عبادت نمي‏شود. آن گاه به من فرمود: «انک تسمع مااسمع و تري ما اري الا انک لست‏بنبي ولکنک لوزير و انک لعلي خير» (3) يا علي هرچه‏را که من مي‏شنوم تو مي‏شنوي هرچه را که من مي‏بينم تو مي‏بيني اما تو وزير مني،نبي نيستي. نفرمود تو ولي نيستي فرمود تو نبي نيستي، چون نبوت بين ولايت و رسالت‏است. بنابراين پشتوانه اصلي اين مقام‏ها همان ولايت است. اما آن‏چه که در اين آيه‏مطرح است مربوط به ولايت‏به آن معنا که ولي الله باشد نيست، ولايت غير از والي‏بودن است اين والي بودن يک کار اجرايي است که از آن به عنوان رهبري ياد مي‏شوداما آن ولايت تکويني حساب ديگري دارد، آن ولايت ريشه نبوت و رسالت است. اما دراين آيه مورد بحث منظور، والي بودن و کار اجرايي کردن است، و اين مقام قطع شدني‏نيست وگرنه هرج و مرج پيش مي‏آيد. بر همين اساس در ذيل همين آيه‏7، سوره حشرفرمود: «و ما آتيکم الرسول فخذوه و ما نهيکم عنه فانتهوا».
اين هم از موارد اختلاف بين شيعه و اهل سنت است «ما آتيکم الرسول‏» يعني هرچه‏را که رسول به شما داد بگيريد و هر چه را که نهي کرد منتهي بشويد. اهل سنت نوعامثل امام فخر رازي که از اشاعره است در «التفسير الکبير» و زمخشري که‏از معتزله است در «کشاف‏» و همراهان اين دو فکر نيز به همين گونه معناکرده‏اند که اين «ما اتيکم‏» يعني هر اندازه مالي که از آن في‏ء به شما داد قبول‏کنيد و هر اندازه که نداد اعتراض نکنيد. چرا اين چنين معنا مي‏کنند؟ چون اگرچيزي از حضرت رسول(ص) نقل بشود و در قرآن ريشه ظاهري نداشته باشد آنها بگويندکه شما هم معاذالله مثلا روي اجتهاد خود اين حرف را زده‏ايد ما هم صاحب نظريم.
اين که گاهي به پيامبر مي‏گفتند آيا وحي نازل شد يا با نظر خودتان اين حرف رازديد براي اين که بگويند اگر وحي است ما قبول داريم و اگر روي نظر گفتيد شما هم‏يک نظر داريد ما هم يک راي داريم. اين که مي‏گويد: «حسبنا کتاب الله‏»
نمي‏خواهد عترت را از بين ببرد بلکه مي‏خواهد رسالت را از بين ببرد، چون اين حرف‏را در حضور صاحب وحي گفت نه يعني ما تو را قبول داريم هرچه تو گفتي ما قبول‏داريم اما بعدي‏ها را قبول نداريم اصلا در موردي واقع شد که مي‏خواهد بگويد مابرهان منهاي پيامبر را قبول داريم، پيامبر(ص) رسالتش را قبول داريم هرچه را وحي‏است‏به عنوان قرآن شنيد به ما تحويل بدهد بعد کاري نداشته باشد. آنها در اين حدگفتند نه اين که هم رسالت‏حضرت را قبول داشته باشند و هم رهبري و والي بودن وامامت‏اش را، اما بعد درباره بعدي‏ها شک کرده باشند، نه اصلا چنين نيست، چون‏بعدي‏ها که نگفتند قلم و دوات حاضر کنيد تا ما بنويسيم اين را خود رسول الله(ص)
فرمود. اينها نه تنها مي‏خواستند بگويند قرآن بس است ما احتياجي به مضمون نامه‏نداريم بلکه خواستند بگويند ما احتياجي به نوشتن تو نداريم. بازگاهي در روايات‏به صورت پراکنده هست که از حضرت سوال مي‏کردند که: آيا از خودت گفتي يا وحي است؟
يعني اگر از خودت گفتي تو يک نظر داري، ما هم يک نظر داريم.
اينها باورشان شده بود که رسول خدا «ما ينطق عن الهوي‏» (4) است.
پس برادران اهل سنت آيه «و ما آتيکم الرسول فخذوه و ما نهيکم عنه فانتهوا»
را اين طور معنا مي‏کنند که هر چه رسول از في‏ء و مسائل مالي به شما داد بپذيريد،نداد هم اعتراض نکنيد. اما شيعه اين طور معنا نمي‏کند بلکه مي‏گويد: اين «ما»
اطلاق دارد يک، ذيل هم قرينه اطلاق صبر است دو، بيان آن اين است که «ما آتيکم‏الرسول‏» هر چيزي که رسول به شما «ايتا» کرد: از قانون، مقررات، احکام الهي،مال بگيريد، چون کلمه «ايتا» در همه موارد است. اين که گفته مي‏شود «خذوا ماآتينکم بقوه‏» (5) اين که خدا به بني‏اسرائيل مي‏فرمايد: «خذوا ما آتينکم‏» يعني به‏شما مال و يا قوانين و مقررات و احکام داديم، بگيريد، در اين مورد هم اگرمي‏فرمايد: «ما آتيکم الرسول فخذوه‏» اين «ما» مطلق است آيه هم همين مورد رامي‏گيرد اگر حکمي کرد، مقرراتي داشت، سمتي داد اين‏ها همه «اتا» است.
پس هم کلمه «ما» مطلق است و هم صيغه «آتا» توان اطلاق را دارد. اما شهادت‏ذيل اين است که فرمود: «و ما آتيکم الرسول فخذوه و ما نهيکم عنه فانتهوا» اين‏«ما نهيکم‏» که ظهورش در مقررات و قوانين خيلي قوي است گاهي مي‏فرمايند که‏«فامنن او امسک بغير حساب‏» (6) اگر خصوص مال باشد بايد هرچه داد بگيريد و هر چه‏نداد صبر کنيد و اما وقتي مي‏فرمايد: «ما نهيکم عنه‏» يا دستور مي‏دهد که شما ازاين مال فاصله بگيريد يا قانون وضع مي‏کند نهي دارد; يعني مناهي رسول را مثل‏اوامر رسول بگيريد. اين مناهي رسول همان‏طوري که در کارهاي اجرايي حضور و ظهوردارد در قوانين و مقررات هم حضور و ظهور دارد پس آن چه که زمخشري از معتزله‏يا امام رازي از اشاعره گفته‏اند که اين مخصوص مسائل مالي است، تمام نيست،بلکه اطلاق «ما» و «آتا» هر دو را شامل مي‏شود و ذيل آيه هم تاييد مي‏کند.
بنابراين هر چه را که حضرت بفرمايد حجت است و هر مالي هم که حضرت به هر که‏بدهد يا ندهد حجت است نه مي‏توان به کارهاي اجرايي آن حضرت اعتراض کرد و نه به‏کارهاي تعليمي ايشان.
اين کار همان طوري که مرحوم امين الاسلام طبرسي اشاره کرده‏اند بعد از وجودمبارک حضرت رسول به ائمه(ع) مي‏رسد تا اين جا در مجمع البيان هست که بعد از حضرت‏به ائمه قائمين مقام او مي‏رسد اما مي‏توان گفت چون براهين، مطلق است و هرگز دين‏تعطيل بردار نيست اين ائمه دو قسم‏اند; ائمه بالاصاله که معصومين عليهم السلام‏اند و ائمه بالطبع که جانشينان آنها هستند. اين سمت را هر کدام از ائمه يکي پس‏از ديگري حفظ مي‏کردند و مي‏گرفتند، کارهايي که مربوط به امام قبلي بود امام بعدي‏به عهده مي‏گرفت; مثلا آن چه را که مرحوم صدوق رضوان الله عليه در کتاب شريف‏«من لايحضره الفقيه‏» ذکر مي‏کند که ائمه، هر سمتي که براي امام قبلي بود به‏عهده مي‏گرفتند و هرکاري که مال شخص امام قبلي بود به ورثه او واگذار مي‏کردند.
در جلد دوم «من لايحضره الفقيه‏» (چاپ چهار جلدي، ص‏23، روايت 14) آمده است که‏ابي علي ابن راشد حضور امام هادي(س) امام دهم رسيدو عرض کرد «انا نوتي بالشي‏ءفيقال هذا کان لابي جعفر(ع)» گاهي بعضي از اموال را پيش من مي‏آورند و مي‏گوينداين مال ابي‏جعفر است (منظور از اين ابي‏جعفر ابي‏جعفر ثاني است‏يعني امام جواد(س)
امام محمد تقي ع ما چه کنيم، قبول کنيم يا نه؟ امام فرمودند: شما از کساني‏که اين اموال را مي‏آورند توضيح بخواهيد هر مالي که به عنوان سهم امام يا في‏ء وانفال بود; يعني هر چه جزء شوون امامت‏بود که در اختيار پدرم قرار داشت آن فقطبه من مي‏رسد و اما اموالي اگر مال پدرم بود نه به سبب امامت‏بلکه مال شخص اوبود او ميراث است و به ساير ورثه مي‏رسد.
حال اگر کسي بگويد اين احکام فقط مربوط به همان صدر اسلام بود و ديگر اين‏مسائل خمس و في‏ء و انفال و امثال ذلک را بايد گرفت مي‏ماند يک سلسله عبادت‏هاي‏خشک شخصي. اين همان مصداق کامل انفکاک دين از سياست است.
آن وقت آن همه ادله و براهيني که بشر به پيغمبر و قانون و قانون‏گذار نيازدارد همه عبث‏خواهد شد و فقط در آن چند سال صدر اسلام محصور مي‏شود. اگر دليل‏عقلي، تاريخي شد و تخصيص پذير گشت، يقين داشته باشيد که دليل عقلي نيست، چون‏عقليه الاحکام لاتخصص دليل عقلي را نمي‏توان تاريخي کرد، مال آن زمان است اگر بشرقانون مي‏خواهد و قانون بايد الهي باشد اين بايد عملي باشد.
اگر گفتيم درست است که بشر قانون مي‏خواهد ولي اين گونه نياز تا سال 250 هجري‏است، از آن به بعد قوانين اجرايي نمي‏خواهد بلکه فقط به عبادات نياز دارد.
معلوم مي‏شود آن دو قرن و اندي هم باطل بوده است، چون اگر چيزي حکم عقلي شدبراي هميشه است. مساله نبوت و امامت و نياز بشر به قانون، حکم نقلي نيست پس‏حکم عقلي است. اگر حکم عقلي شد اين همان است که مي‏گويند در احکام عقلي سالبه‏جزئيه نقيض موجبه کليه است، موجبه جزئيه نقيض سالبه کليه است، اما در احکام‏نقلي، سالبه جزئيه مخصص موجبه کليه است، موجبه جزئيه مقيد سالبه کليه است، هيچ‏تعارضي بين سلب کلي و ايجاب جزيي چه در اطلاق و چه در عموم، در ادله نقلي اصلانيست‏باب تخصيص و تقييد واضح است. اما اگر مساله‏اي نقلي نشد بلکه عقلي شد وچون «عقليه الاحکام لاتخصص‏» اگر کسي گفت اين قانون براي آن وقت‏بود يعني اصلاقانون نيست وقتي اصلا قانون نبود اصل برهان عقلي، ويران مي‏شود، لذا اين آيه که‏فرمود: «ما آتاکم الرسول‏» در واقع رسول بما انه والي است نه رسول بما انه‏رسول، چون رسول بما انه رسول احکام مطلق را اطلاق مي‏کند نه کارهاي جزيي، کارهاي‏اجرايي را بما انه والي انجام مي‏دهد و اين هم هرگز قابل انقطاع نيست.
ادامه دارد

پي‏نوشتها:

1- حشر (59) آيه 7 6.
2- مائده (5) آيه 50.
3- نهج البلاغه صبحي صالح خطبه‏192.
4- نجم (53) آيه‏3.
5- بقره (2) آيه‏93.
6- ص(38) آيه‏39.

مقالات مشابه

المختصر المفید فی تفسیر الکتاب المجید

نام نشریهرسالة التقریب

نام نویسندهمحمد علی تسخیری

المختصر المفید فی تفسیر الکتاب المجید

نام نشریهرسالة التقریب

نام نویسندهمحمد علی تسخیری

تفسير قرآن كريم

نام نویسندهسید روح الله خمینی

تفسير سوره حشرخمس و في‏ء در روايات

نام نویسندهعبد‌ الله جوادی آملی