اصحاب رسّ
«و
عادًا و ثمودَاْ و أَصْحَـبَ الرّسِّ و قُرُونَا بينَ ذلِكَ كثيرًا(38) و كُلاًّ
ضَرَبنا لَهُ الاَمْثلَ و كُلاًّ تَبَّرْنا تَتْبِيرًا»(39)
ما قوم عاد و ثمود و اصحاب رس و ملتهايى فراوان را كه در قرون بين عاد و
اصحاب رس زندگى مىكردند و مكذب پيامبران بودند، به هلاكت رسانيديم و نتيجهى
تكذيبشان را كه اِهلاك همگانى بود در دنيا ديدند و براى تمامشان بيان كرديم كه اگر
ايمان نياورند، عذاب بر آنان نازل مىشود و همگى را در مقابل تكذيبشان نابود ساختيم؛
نابودساختنى.
و اما اصحاب رس، چه كسانى بودند و مكانشان كجا بود؟ ديدگاههاى مختلفى
دربارهى آنان بيان شده است:
1.
اصحاب رس مردمى بودند كه در منطقهاى كه رحل اقامت افكنده بودند چاه آب يا چاههاى
آبى براى زندگى خود و اغنام و احشامشان داشتند و مراتعى هم در اختيار داشتند كه
گوسفندان خود را در آن مراتع به چرا مىبردند. خوى آنان بتپرستى بود. پيامبرى جهت
ارشاد آنان ارسال شد؛ ولى او را كشتند و در نتيجه، چاه و يا چاههايشان درهم فرو
ريخت و خود و املاكشان خسف شدند.[7]
2.
«رَسّ» نام دهى در «يمامه» بوده است. به افرادى كه در آن ده زندگى مىكردند،
«اصحاب رسّ» مىگفتند. پيامبرى براى هدايت آنان فرستاده شد؛ او را كشتند و نتيجهاش
هلاكت خود آنان شد.[8]
3.
اصحاب رس، جمعيتى از بقيهى قوم حضرت صالح(عليه السلام) بودند كه چاه آبى داشتند و
پيامبرى به نام «حنظلة بن صفوان» براى آنان ارسال شد؛ او را كشتند و درنتيجه به
هلاكت رسيدند.[9]
4.
اصحاب رس، اصحاب سورهى «يس»اند كه فرمود:
«و اضرب
لهم مثلا أصحب القرية إذ جاءها المرسلون * إذ أرسلنا إليهم اثنين فكَذّبوهما
فَعَزّزنا بثالث فقالوا إنّا إليكم مرسلون»[10]از افراد آن قريه كه در حدود «انطاكيه» بوده فقط
يكنفر بهنام «حبيبنجّار» ايمان آورد. او را گرفتار ساختند و در چاهى افكندند و
نتيجهى اين انحراف، هلاكت همگانى آنان شد.[11]
5.
ابوالفتوح رازى روايتى از امام سجاد(عليه السلام) مروىّ از حضرت حسين(عليه السلام)
به نقل از حضرت على(عليه السلام) بيان كرده كه:
«شخصى
از بنى تميم نزد مولاى بزرگوار، حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) آمد و عرض كرد:
اصحاب رسّ كيانند؟ فرمود: سؤالى كردى كه كسى پيش از تو چنان سؤالى نكرده بود.
پاسخت را مىدهم. اصحاب رسّ مردمى بودند و در نقطهاى زيست مىكردند، كه داراى
چشمهى آبى بود و درخت صنوبرى را كه غارس آن «يافثبننوح» بود، مىپرستيدند.
دوازده آبادى در كنار آن چشمهى پر آب بود و در آن سرزمين، طراواتى ايجاد نموده
بود و از تخم آن درخت در آن مكانها غرس نموده بودند. از آب آن جوى و چشمه نمىخوردند
و به اغنام هم نمىدادند و مىگفتند: مايهى حيات خدايان ماست! به آن درختان سجده
مىكردند. پيامبرى مأمور دعوت آنان شد. دعوت او را اجابت ننمودند. آنپيامبر، به
خشكيدن درختها نفرين كرد. نفرينش مستجاب شد و درختها خشكيد. آن گروهِ گمراه
متفقاً آن پيامبر را كشتند و نتيجهى اين طغيان و گردنكشى، هلاكت خود آنان شد.»
|